تخطي إلى المحتوى الرئيسي

العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 311

مساهمون:

ص٣١١
و سىصد هجرى ، شخصى از افاضل احباب كه موصوف و مقرون به صلاح و مزيّن به آداب فلاح بود ، مؤلّف را به شرف قدوم خود فايز نمود و در اثناى مكالمات سخن ، به اين مقامات كشيد و قصّهء بعض از اشخاص مذكورين ، ذكر شد . آن شخص ، ذكر نمود : اگرچه اهل عصر از راه قصور مقام ، بنابر مسارعت ، تكذيب اين نوع كلام را دارند ، لكن وقوع اين امور گاه‌گاهى به موجب حكمت براى بعضى مشاهد الظهور است ، هرچند محض آن باشد كه ذكر آن بزرگوار از ميان نرود . از جمله من مادر كامل صالحى داشتم كه از غايت صلاح و تقوا ميان اهالى آن ولاء معروفه بود و اهل آن ولايت از زن و مرد ، نظر به حسن ظن‌ّشان ، در مهمّات و امور خود به او رجوع مىنمودند و در حاجات و شفاى مرضى و ساير مهمّات از او طلب دعا مىكردند و فايده مىبردند . نظير اين وقايع از او در آن سالها ميان مردم معروف بود ، من هم مكرّر از او پرسيدم ، تفصيل را شنيدم و خود هم به صدق وقوع آن واقعه قاطع هستم ، زيرا صدق و صلاح او طورى نبود كه هركس آن‌را بداند ، احتمال خلاف در اقوال او بدهد . او مذكور داشت : وقوع آن واقعه پس از آن بود كه بسيار شوق شرف‌يابى خدمت آن بزرگوار بر من عارض شد و مطالبى در ضمير خود داشتم كه دلم مىخواست از آن حضرت بخواهم . آن شخص واقعه را تا آخر از والدهء خود نقل كرد . حقير از ايشان خواستم : اين واقعه را خود به خطّ خود بنويسد و بفرستد كه در اين كتاب درج شود . قبول نمود ، لكن به شرط آن‌كه از نام او افصاح نشود ، پس رفت و صورت اين خطّ را روانه نمود . آن بعينها اين است : زنى صالح ، معروف به تقوا و طهارت ذيل ، از اهل آمل مازندران گفت : عصر پنج‌شنبه به زيارت اهل قبور در مصلّى كه مكانى معروف در آمل است ، رفتم ، بالاى قبر برادرم نشستم و بسيار گريستم كه ضعف بر من مستولى و عالم به نظرم تاريك شد . برخاستم و متوجّه زيارت امامزادهء جليل القدر ، امامزاده ابراهيم شدم . ناگاه در اثناى راه ، كنار رودخانه‌اى كه در آن‌جا هست ، از طرف آسمان و اطراف هوا ، انوارى را