عرض كرد : علّمنى عقائد الشّيعة ؛ اعتقادات شيعه را به من تعليم ده !
شيخ فرمود : تو كيستى ، اهل كجا هستى و چه باعث شده كه خواهان اعتقادات شيعهاى و آنرا از من مىطلبى ؟
عرض كرد : من اهل سماوات هستم ، خواهرى دارم كه در يكى از قبايل عرب كه سه منزل دور تر از سماوات است ، ساكن مىباشد ؛ من به ديدن خواهرم رفته بودم ، چون برگشتم ، در اثناى راه به شيرى عظيم و مهيب مبتلا شدم كه به من برخورد ، از مهابت آن ، اسب من از رفتار بماند و راه علاج و تدبير من بسته شد و به غير از توسّل به بزرگان دين تدبيرى نماند ، پس به ابو بكر متوسّل شده ، « يا صديق » گفتم ، اثرى نديدم ، دست به دامن عمر شده ، « يا فاروق » گفتم ، ثمرى نچيدم ، سپس به عثمان چسبيده ، يا « ذالنّورين » گفتم و جوابى نشنيدم ، آنگاه به على بن ابى طالب عليه السّلام دخيل شده ، گفتم : « يا اخ الرسول و زوج البتول يا أبا السّبطين ادركنى و لا تهلكنى » .
ناگاه سوارى نقابدار نزد خود حاضر ديدم ، چون شير ، سوار را ديد ، سر خود را به پاى اسب او ماليد و رفت ، آن سوار در جلوى من روانه گشت و من هم عقب او روانه شدم ، اسب او آرام مىرفت و اسب من مىدويد ، ولى باز به آن نمىرسيد ، تا آنكه آن سوار به سوى من متوجّه شد و گفت : ديگر از شير ضررى به تو نخواهد رسيد و راه هم همين است كه مىروى ، برو فى امان اللّه .
گفتم : فدايت شوم ! بفرما تو خود كيستى كه مرا از اين ورطه رهانيدى ؟
فرمود : همانم كه او را خواندى منم : اخ الرّسول و زوج البتول و ابو السّبطين علىّ بن ابيطالب عليه السّلام .
عرض كردم : فدايت شوم ، مرا به راه نجات هدايت فرما !
فرمود : اعتقادات خود را درست كن !
عرض كردم : كدام اعتقادات درست است ؟
فرمود : اعتقادات شيعه .
عرض كردم : مرا تعليم ده !
العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 309
مساهمون: صادق برزگر بفرويى
ص٣٠٩