عرض كرد : چرا اين را خواستى ؟
فرمود : حالا كه شده ، پس نشست ، قدرى سؤال و جواب و مطايبه كردند و شيخ برخاست و رفت ، فرداى آن روز ، شيخ بعد از درس ، در منبر فرمود : مىگويند حاجى سيّد على ناخوش است ، هركس از كه مىخواهد طلّاب به عيادت او مىرود ، همراه من بيايد . سپس از منبر پايين آمد و با جمعى از طلّاب به خانهء سيّد رفت .
معاصر مزبور فرموده : حقير هم در آن مجلس بودم و اين سخن را هم از شيخ شنيدم ، لكن كارى لازم ، مانع از همراهى با ايشان شد .
بالجمله راوى گويد : چون وارد گرديد مانند كسى كه خبر ندارد ، پرسش حال فرمود . خواستم كه عرض كنم شيخنا ! شما كه ديشب خود تشريف آورديد و ديديد .
ناگاه ديدم سيّد انگشت به دندان گزيد و اشاره كرد . دانستم بر ابراز آن رضا ندارد ، سكوت كردم ، بعد ، سيّد عافيت يافت و بر جنازهء شيخ نماز كرد ، اعلى اللّه مقامهما .
كرامت سوم
بعضى از ثقات علماى مجاورين كربلا و غيره نقل نمودهاند و در پشت كتاب صلوة محقّق انصارى به باسمه ثبت شده ، از جانب شيخ عبد الرّحيم تسترى كه از تلامذهء مرحوم شيخ مرتضى انصارى مزبور بوده كه گفت : در حرم مطهّر سيّد الشهدا عليه السّلام بودم كه مرد و زنى از اعراب باديه ، وارد حرم مطهّر شدند و با خود طفلى داشتند كه مفلوج بود ، به آن حضرت توسّل جستنه ، زيارت نموده ، بيرون رفتند .
من بعد از زيارت و نماز به حرم حضرت ابو الفضل عليه السّلام مشرّف شدم ، ديدم آن مرد و زن طفل عليل خود را آنجا آورده ، مىگويند : دخيلك يابن امير المؤمنين ، و به پشت ضريح مقدّس رفتند ، لكن طفل را روبهروى ضريح مقدّس حضرت عبّاس گذاشتند و قادر بر حركت نبود .
در نماز بودم كه شفا يافته ، حركت كرد و به اطراف نگاه كرد ، پدر و مادر خود را نديد ، از حرم بيرون رفت ، بعد والديناش ، به او ملحق شدند بدون آنكه آنرا امر