كرامت اوّل
معاصر مزبور در كتاب مذكور از شيخ جليل و عالم نبيل ، شيخ طه ، دخترزادهء شيخ حسين نجفى ، معروف به ابن النجف كه در نجف اشرف بعد از وفات خالوى خود ، شيخ جواد بن شيخ حسين مذكور ، امام جماعت مسجد هندى است و او از شخصى از همسايگان خود كه در محلّهء حويش از محلّات نجف اشرف ساكن است ، نقل نموده كه گفت : روزى شخصى از رفقا و آشنايان نزد من آمد و گفت : چندى است امر معاش بر من سخت گشته و فايدهء درستى به دست نيامده ، اگر تو مرا همراهى كنى ، در اين باب فكرى كرده ، تدبيرى به خاطرم رسيده است .
گفتم : آن چهچيز است ؟ بگو اگر مصلحت در آن باشد با تو همراه شوم .
گفت : امشب به خانهء شيخ مرتضى برويم و هرچه بيابيم ، بياوريم ، زيرا در اين اوقات پول بسيارى نزد او آوردهاند .
چون اين سخن شنيدم ، انكار كردم و او را از آن عمل منع نمودم . ممتنع نشد و اصرار خود را بر انكار من افزود ، بالاخره قرار شد با يكديگر برويم ، من در حياط خارج توقّف كنم ، او به داخل رود و آنچه خواهد ، بردارد و بيايد و با يكديگر خارج شويم ، طورىكه من دخلى در مباشرت نداشته باشم .
پس با يكديگر تقسيم نماييم .
بعد از گذشتن پاسى از شب كه چشمها عادتا در خواب بودند ، روانه شده ، به تدبيرى وارد دالان بيرونى خانه شديم ، در دالان مانديم ، رفيق من داخل اندرون گرديد و پس از زمانى پريشانحال و مضطرب برگشت و چنان دو دست خود را دندان مىگرفت كه نزديك بود خون از آنها جارى شود .
پرسيدم : چه شده ؟
گفت : همانا امر عجيبى مشاهده كردم كه اگر خود مشاهده نكنى ، مرا تصديق ننمايى .
گفتم : آن چه بود ؟