تخطي إلى المحتوى الرئيسي

العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 305

مساهمون:

ص٣٠٥
سيّد على شوشترى كه از اولاد سيّد نعمة اللّه جزايرى ، از مجاورين نجف اشرف ، و در ورع و زهد و تقوا ، سلمان عصر و مقداد دهر خود بود ، با شيخ مرحوم كمال معاشرت و آميزش داشت ، او بر جنازهء شيخ مرحوم ، نماز اقامه كرد و بعد از وفات شيخ ، تقريبا تا يك سال كه زنده بود ، امور خلق راجع به او بود ، بر اعتكاف مسجد كوفه و سهله بسيار مواظبت مىنمود و مردم در حقّ او چنان گمان مىكردند كه او خدمت امام عصر - عجّل اللّه فرجه - شرفياب مىشود و به كرامات معروف بود . بالجمله ميرزاى مذكور از پسر اين سيّد روايت كرده ، كه مىگفت : در عشرهء هفتم از مائهء ثالثه بعد از هزار هجرى ، وبايى در نجف واقع گرديد ، در اواسط شب ، ناخوشى و با ، بر سيّد مذكور عارض شد و چون حال او را بسيار پريشان ديديم و ضعف پيرى و عبادت هم در او زياده بر آن بود ، از خوف آن‌كه مبادا تا صبح نماند و شيخ از عدم اعلام مؤاخذه نمايد ، فانوس را براى اعلام شيخ روشن كرديم . چون سيّد ملتفت شد ، فرمود : چه خيال داريد ؟ عرض كرديم : اراده داريم شيخ را باخبر كنيم . گفت : نيازى به آن نيست ، شيخ حالا تشريف مىآورد ، چراغ را خاموش كنيد و بنشينيد . چون فانوس را خاموش كرده ، نشستيم . لمحه‌اى نگذشته كه آواز حلقهء در بلند شد . سيّد فرمود : شيخ است ، در را بگشاييد . چون در را گشوديم ، شيخ را با ملّا رحمه اللّه و ملازمش پشت در ديديم . شيخ فرمود : حاج سيّد على چگونه است ؟ عرض كرديم : حالا كه مبتلا شده ، ان شاء اللّه خدا رحم كند . فرمود : ان شاء اللّه باكى نيست و داخل شد . چون سيّد را مشوّش و مضطرب ديد ، فرمود : مضطرب مشو ! ان شاء اللّه خوب مىشوى . سيّد عرض كرد : از كجا مىگويى ؟ فرمود : من از خدا خواسته‌ام كه تو بعد از من زنده بمانى و بر جنازهء من نماز بخوانى .