گفت : چون داخل حياط خارج گرديدم و از پلّهء بام بالا رفتم كه خود را از سطح بام خارج ، به سطح بام داخل انداخته ، از آنجا پايين روم و غرض خود را حاصل كنم ، عكس و سايهء شاخصى ديدم كه از بام اندرون بر مهتابى پشتبام بيرونى افتاده بود ، لذا سرم را بالا كردم ببينم خود شاخص بر بام اندرون چيست ؟ ناگاه شيرى مهيب ديدم كه بر لب بام اندرون ايستاده ، سر خود را به سمت پايين كشيده و انتظار دارد چون برآيم ، مرا به چنگال خود بربايد ، هرچه نزديكتر مىرفتم ، شدّت و غضبش زيادتر مىشد .
هرچه تأمّل كردم در خصوص آن تدبيرى كنم ، علاج نديدم ، به ناچار برگشتم .
راوى گويد : چون اين سخن از او شنيدم ، با خود گفتم كه شير دلير اين وقت شب در ميان ولايت ، در بام بلند اندرون از كجا آمده ؟ شايد اين مرد از كار خود نادم شده ، عذرجويى مىكند يا خوف بر او غالب گشته و قوّهء واهمه اين صورت را در نظرش آورده است .
به او گفتم : شايد توهّم بوده و صورت شير را تجسّم كرده باشى ؟
گفت : گفتم كه تا خود نبينى باور نمىكنى ، آنجا ايستاده ، بيا و خود مشاهده كن !
او روانه شد ، من به دنبال او رفتم تا آنكه بر بام اطاق بيرون برآمديم . چون به بام اندرون كه به بام بيرون ، متّصل و بر آن مسلّط بود ، نظر انداختم ، شيرى مهيب بر لب بام ديدم كه از مهابت آن بدنم لرزيد ، گويا براى دفع ما آنجا ايستاده بود ، چون ما را ديد ، غرّش نمود و بر بام بيرون مشرف گرديد ، اگر نزديكتر مىرفتيم از غايت خشم بر ما ، خود را از بام بلند داخل ، بر پشتبام خارج مىانداخت . چون اين امر عجيب را ديديم ، آنرا از كرامات آن مرد بزرگ دانستيم و تائب و نادم برگشتيم .
كرامت دوم
ايضا در كتاب مذكور است : فاضل مدّقق و عالم محقّق ، حاجى ميرزا حبيب اللّه رشتى - سلّمه اللّه - كه از اكابر تلامذهء شيخ مرحوم است و امروز مصلّى و منبر تدريس شيخ در نجف اشرف ، مفوّض به آن بزرگوار است . نقل نموده از پسر مرحوم حاجى