چون تكبير پنجم را گفتيم ، نگاه كردم ، آن جنازه و احدى از مباشرين امور او را نديدم و تابهحال هم ندانستم چه شدند و كجا رفتند .
مرحوم سيّد بحر العلوم بعد از شنيدن اين واقعه فرمود : اين قسم از امور بسيار واقع شده ، بسيار هم واقع مىشود و الان هم بسا مىشود كه واقع گردد .
ختم كلام فيه ذكر منام
در قصص العلما « 1 » از مؤيّد آسمانى و عالم ربّانى ، صاحب نفس قدسى ، آقاخوند ملّا زين العابدين سلماسى نقل نموده : وقتى ميرزاى قمى رحمه اللّه به زيارت ائمّهء عراق عليه السّلام مشرّف شد ، بعد از زيارت و تشرّفش ، خدمت بحر العلوم عرضه داشت : يكى از خفاياى اسرار را برايم نقل فرما تا از آن ملتذّ شوم .
سيّد در مقام اخفا و انكار برآمد كه من اسرارى ندارم .
ميرزا اصرار بسيار كرد .
بحر العلوم فرمود : در ايّام گذشته ، در عالم واقعه در خواب ديدم خدمت صدّيقهء كبرا حضرت فاطمه عليها السّلام مشرّف شدم . جدّهء بزرگوارم كاسهاى آش به من خورانيد كه هرگز آشى بدان صفت نخورده بودم ، بسيار لذيذ بود و هرگز نديده بودم ، تا آنكه بعد از مدّتى به زيارت خراسان مشرّف شدم ، در نيشابور ميزبان آش آورد ، به نظرم همان آشى آمد كه در خواب خورده بودم و به آن شباهت داشت . از ميزبان پرسيدم : نام اين آش چيست ؟
گفت : در اين بلد به آن ، آش فاطمه مىگويند . مجملا پس از خوردن آش در خواب ، جدّهام فاطمه به من فرمود : آيا مىخواهى به زيارت جدّت مشرّف شوى ؟
عرض كردم : بلى ، نهايت آمالم همين است . صدّيقهء كبرا مرا برداشته ، داخل خانهاى شد ، من بر در خانه ايستادم ، ديدم حضرت پيغمبر صلّى اللّه عليه و إله در صدر خانه و امير المؤمنين عليه السّلام دم در نشسته است . من سلام كردم ، حضرت رسول صلّى اللّه عليه و إله فرمود :
هامش
( 1 ) . قصص العلماء ، ص 215 .