راهب به آن مرد گفت : تو دعا نما - بلكه خداوند به بركت دعاى تو قطعهء ابرى بفرستد كه بر سر ما سايه افكند و ما را از اذيّت اين حرارت نجات دهد .
مرد گفت : من حسنهاى به خود گمان ندارم كه به واسطهء صدور آن از من ، نزد بارىتعالى جسارت نموده ، چنين دعايى بنمايم .
راهب گفت : من دعا مىكنم ، تو آمين بگو ! سپس آنراهب دعا نموده و آن مرد آمين گفت .
پس لمحهاى نگذشت كه قطعه ابرى بر سر آنها سايه افكند و از حرارت آفتاب و تابش آن خلاص شدند ، همينطور مىآمدند ، تا آنكه به دو راه رسيدند كه يكى مقصد آن راهب و ديگرى مقصد آن مرد بود .
چون از هم جدا شدند و هريك به مقصود خود رفتند ، آن قطعهء ابر از سر راهب تخلّف نموده ، بالاى سر آن مرد آمده ، بر او سايهافكن شد .
راهب وقتى چنان ديد ، فرياد نمود : معلوم شد تو از من بهترى و دعا براى تو مستجاب شد نه براى من ، پس قصّهء خود را بيان كن كه از چه عمل به اين مقام و مرتبه رسيدهاى ؟
مرد كيفيّت آن زن را براى راهب نقل نمود ، راهب گفت : اين اثر ، از خاصيّت ترك آن عمل شنيع است .
موعظة
اى عزيز برادر ! الدنيا مزرعة الاخرة ، امرى كه در دنيا سايبان شود و از حرارت آفتاب كه در آسمان چهارم و پشتش در طرف دنياست ، محافظت نمايد ، البتّه در آخرت هم كه به اندازهء يك نى مسافت بالاى سر و رويش به سمت محشر است ، انسان را از حرارت آن ، نگاه مىدارد .
العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 288
مساهمون: صادق برزگر بفرويى
ص٢٨٨