كتاب مستطاب كافى « 1 » از ابى حمزهء ثمالى و او از حضرت على بن الحسين عليهما السّلام روايت نموده : مردى با اهل و عيالش در كشتى نشسته بود ، كشتى شكست و تمامى آنها غرق شدند ، مگر زن آن مرد كه بر تخت پارهاى چسبيد و به واسطهء آن ، از غرق شدن نجات يافت و در جزيرهاى كه در كنار آن دريا بود ، فرود آمد . در آن جزيره مردى قاطع الطريق و دزد ، مسكن داشت كه محرّمى از محرّمات الهى نبود كه آنرا مرتكب نشده باشد .
ناگاه ديد زنى بالاى سر او ايستاده است .
از آن زن سؤال كرد : از طايفهء انس و بشر هستى يا از طايفهء جن .
گفت : از جنس بشرم .
چون دانست از جنس خود او است ، في الفور از جاى برخاسته ، آن زن را به زمين خواباند و اراده كرد با او زنا كند .
چون زن آنچنان ديد ، بدنش به لرزه درآمد .
آن مرد از او سؤال نمود : خوف تو از چيست ؟
زن به سوى آسمان اشاره نموده ، گفت : از اين ؛ يعنى از خدا مىترسم .
مرد گفت : آيا سابقا اينگونه ، عمل كردهاى ؟
گفت : به خدا قسم نه .
مرد گفت : تو با اينكه هيچوقت دور اين عمل نگشتهاى و من تو را به اكراه و جبر بر اين وادار نمودهام ، از خدا مىترسى ؛ من چگونه نترسم . به خدا قسم من نسبت به تو احقّ و اولى به ترس از خدا هستم ، چرا كه همهء معاصى از من صادر شده ، پس از روى سينهء زن برخاسته ، او را محافظت نموده ، به منزل اهلش رساند ، مراجعت نمود و از كردههاى خود نادم و پشيمان شد .
در حين مراجعت با راهبى كه از آنراه عبور مىنمود ، رفيق شد . حرارت آفتاب بر آنها تابيده ، گرمى هوا آنها را به ستوه آورده ، اذيّت رساند .
هامش
( 1 ) . الكافى ، ج 2 ، ص 70 - 69 ؛ بحار الانوار ، ج 14 ، ص 508 - 507 ؛ قصص الانبياء ، ص 530 - 529 .