گفتند : در اين مسأله ميان ائمّهء اربعه خلافى نيست .
وزير او گفت : در حلّه عالمى از مسلمانان است ، او اين طلاق را باطل مىداند .
سلطان خدابنده ، مكتوبى به علّامه نوشت و او را در سلطانيّهء قزوين حاضر نمود .
علماى مذاهب اربعه گفتند : مذهب او باطل است و رافضيان عقل درستى ندارند ، در شأن سلطان نيست دنبال شخصى بفرستد كه خفيف العقل است .
سلطان گفت : تا حاضر نشود ، حالش معلوم نگردد .
چون آيت اللّه مرحوم علّامه ، وارد سلطانيّه شد ، سلطان تمام علماى عامّه را جمع كرد ، تمام ائمّهء مذاهب اربعه پيش از ورود علّامه در مجلس سلطان وارد شده ، هريك برحسب مرتبه و شأن بر جاى خود قرار گرفتند .
علّامه داخل شده ، كفشهاى خود را در دست گرفته ، گفت : السّلام عليكم ، رفت تا نزد سلطان و در حريم او نشست .
علماى عامّه به سلطان گفتند : عرض نكرديم رافضيان ضعفاء العقولاند .
سلطان فرمود : از او علّت كارهايى را كه نمود سؤال نماييد .
علماى عامّه گفتند : چرا وقت ورود به مجلس ، سلطان را سجده نكردى و ادب را ترك نمودى ؟
علّامه فرمودند : مگر رسول خدا سلطان نبود ؟ چرا مردم آن بزرگوار را سجده نمىنمودند . ميان طوايف مسلمانان خلافى نيست كه سجده براى غير خدا جايز نيست ، مع ذلك بارى تعالى در قرآن مجيد فرموده :
فَإِذا دَخَلْتُمْ بُيُوتاً فَسَلِّمُوا عَلى أَنْفُسِكُمْ تَحِيَّةً مِنْ عِنْدِ اللَّهِ مُبارَكَةً
« 1 » .
به او عرض كردند : چرا در حريم سلطان نشستى ؟
گفت : چون در مجلس جاى خالى نبود كه من بنشينم ، مگر آنجا ، لذا در حريم سلطان نشستم .
گفتند : چرا كفش خود را همراه برده ، در جلو و پيشروى سلطان گذاشتى ؟
هامش
( 1 ) . سوره نور ، آيه 61 .