گفتم : اى مولاى من ! از آب مىترسم .
فرمود : واى بر تو ! با آنكه من با تو هستم ، ترس دارى ؟
عرض كردم : چنين است ، لكن واهمه بر من غالب گشته .
چون آن بزرگوار اين كلام را شنيد ، به روى آب برآمد و از نظرم غايب گرديد ، ديگر آن بزرگوار عالى مقدار را نديدم .
[ علامهء حلّى ] 8 ياقوتة
در اين باب است كه معروف در جميع آفاق و منعوت به لسان جميع ، علّامه على الاطلاق قبلة العلما الراسخين ، الشيخ جمال الدين حسن بن يوسف بن مطهّر حلّى ، حضرت را در غيبت كبرا مىبيند و آن بزرگوار را در حين تشرّف ، مىشناسد .
معاصر مذكور در كتاب مزبور از كتاب قصص العلماى « 1 » فاضل تنكابى ، او از فاضل لاهيجى المولى صفر على ، او از استاد خود السيّد السند ، آقا سيّد محمد صاحب مفاتيح الاصول و مناهل الفقه ، ابن آقا سيّد على صاحب رياض و جناب سيّد معظّم له از خطّ خود مرحوم علّامه در حواشى بعض كتبش نقل كرده : مرحوم علّامه يك شب جمعه تنها به زيارت قبر مولاى خود ابى عبد اللّه الحسين مىرفت ، بر درازگوشى سوار بود و تازيانهاى براى راندن درازگوش در دست داشت . اتّفاقا در اثناى راه ، شخصى پياده به زىّ اعراب بر او برخورد و با او در راه رفتن رفاقت و همراهى كرد ، در اثناى راه رفتن ، فتح باب مسأله و مكالمه نمود و از مكالمات او به مقتضاى المرء مخبّو تحت لسانه .
زبان در دهان خردمند چيست * كليد در گنج صاحب هنر
چه در بسته باشد چه داند كسى * كه گوهرفروش است يا پيلهور
علّامه قدّس سرّه دانست ، مردى عالم و خبير بلكه كم مانند و نظير است ؛ پس در مقام اختيار او به سؤال از بعضى مشكلات پرداخت ، ديد او حلّال مشكلات و معضلات و
هامش
( 1 ) . قصص العلماء ، ص 465 .