يكديگر درآويختيم ، مقاتل شديدى واقع شد ، ناگاه آن مردود بدتر از يهود ، ضربتى بر فرق من نواخت كه افتادم ، از حال برفتم و ديگر ندانستم چه شد .
تا آنكه ديدم مردى با تير نيزهء خود مرا حركت مىدهد و بيدار مىنمايد ، چون چشم گشودم ، سوارى را در بالين خود ديدم كه از اسبش فرود آمد و بر جراحت و زخم من دست كشيد ، گويا دارويى برء الساعة بود كه فورا بهبودى بخشيد و آن جراحت مندمل گرديد . سپس فرمود : اندكى توقّف نما و مكث كن تا من بيايم . بر اسب خود سوار شده ، از نظرم غايب گرديد ، زمانى نكشيد كه مراجعت نمود ، سر مردى كه بر من ضربه زده بود ، بريده ، در دست داشت ، اسب او و مرا و اسباب من و او را بر بالاى آنها گذاشته و هردو را يدك كرده ، با خود آورد و فرمود : اين ، سر دشمن تو است . چون يارى ما كردى ، ما هم تو را يارى نموديم .
وَ لَيَنْصُرَنَّ اللَّهُ مَنْ يَنْصُرُهُ
« 1 » ؛ هر آينه خداى تعالى كسى را يارى كند كه خدا را يارى مىكند . چون اين بديدم ، مسرور شدم و عرض كردم :
مولاى من ! تو كيستى ؟ فرمود : من ( م ح م د ) بن الحسن ؛ يعنى صاحب الزمان - عجّل اللّه فرجه - هستم .
سپس فرمود : اگر از اين زخم ، از تو بپرسند ، بگو آنرا در جنگ صفّين برداشتم ؛ اين بفرمود و از نظرم غايب شد .
[ خواهرزادهء ابو بكر نخالى ] 7 ياقوتة
در اين باب است كه خواهرزادهء ابو بكر نخالى حضرت را در غيبت كبرا مىبيند ولى حين تشرّف آن بزرگوار را نمىشناسد .
عالم جليل و معاصر نبيل عراقى در دار السلام از جمعى از ارباب تصانيف ، نقل كرده كه آنها از ابو بكر تمامى نقل نمودهاند كه گفت : چند سال قبل از اين ، خواهرزادهء ابو بكر نخالى عطّار كه صوفى بود ، نزد من آمد .
هامش
( 1 ) . سوره حج ، آيه 40 .