تخطي إلى المحتوى الرئيسي

العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 254

مساهمون:

ص٢٥٤
از او پرسيدم : كجا بودى ؟ گفت : مدّت هفده سال است كه سياحت مىكنم . گفتم : از عجايب روزگار چه ديده‌اى ؟ گفت : مدّتى در اسكندريّه بودم ، در آن‌جا كاروان‌سرايى بود كه غريبان منزل مىكردند ، بر در آن كاروان‌سرا مسجدى بود كه مردى در آن مسجد امامت و نماز جماعت مىكرد و قريب آن مسجد ، بالاخانه‌اى بود كه در آن‌جا جوانى منزل داشت . هرگاه نماز جماعت برپا مىشد ، آن جوان پايين مىآمد و با آن جماعت نماز مىكرد و بعد از فراغ از نماز ، بدون توقّف به آن بالاخانه مىرفت و با كسى تكلّم نمىكرد . من از حالت و نظافت آن جوان ، خوشم آمد ، نزد او رفتم و از او خواستم كه با او باشم و او را خدمت كنم ، قبول كرد . چند وقت نزد او بودم ، او را خدمت مىكردم ، از اطوار و اعمال او استفاضه و از گفتارش استفاده مىنمودم ، تا آن‌كه روزى از نام و نسبش پرسيدم . گفت : منم صاحب حق و صاحب امر . گفتم : چرا خروج نمىكنى ؟ گفت : وقت آن نشده است . مدّتى خدمت آن بزرگوار بودم ، تا آن‌كه روزى فرمود : براى من سفرى پيش آمده . عرض كردم : مرا هم مأذون فرما تا در خدمتت باشم . اجابت فرمود ؛ با او بيرون رفتم . در اثناى راه عرض كردم : اى مولاى من ! زمان خروج و ظهور شما چه‌وقت است ؟ فرمود : علاماتى دارد كه بعضى از آن‌ها كثرت هرج و مرج ميان مردم باشد و وقوع فتنه‌اى شديد بر خلق باشد ، وقتى چنين شود ، به مسجد الحرام آيم و منادى ندا كند : اين ، مهدى موعود است ، آن‌گاه مردم بعد از آن‌كه مأيوس شده باشند ، ميان ركن و مقام با من بيعت كنند . در خدمت آن حضرت رفتيم تا به ساحل دريايى رسيديم ، آن حضرت اراده نمود كه بر روى آب راه رود .