تخطي إلى المحتوى الرئيسي

العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 243

مساهمون:

ص٢٤٣
گفتم : نه ، سوارهايى كه بر در حصار بودند ، شناختيد ؟ گفتند : آن‌ها شرفا و صاحبان گوسفندان‌اند . گفتم : چنين نيست ، امام عصر - عجّل اللّه فرجه - بود . گفتند : آن مرد پير يا صاحب فرجيّه ؟ گفتم : صاحب فرجيّه . گفتند : آيا آن جراحت را به او نشان دادى ؟ گفتم : آن بزرگوار به دست مباركش آن‌را گرفت و فشار داد ، طورىكه درد آمد ، در آن حال پاى خود را بيرون آوردم كه آن موضع را به ايشان نشان دهم ، ديدم اثرى از آن جراحت باقى نيست . از كثرت تحيّر و دهشت ، شكّ كردم كه آيا آن توئه در كدام پاى من بود ؟ آن پا را نيز بيرون آوردم ، اثرى از آن نديدم . چون اين مطلب را مشاهده كردند ، خلايق بر سرم هجوم آوردند ، لباسم را قطعه‌قطعه كردند و به جهت تبرّك بردند ، طورى بر سرم ازدحام كردند كه نزديك بود پايمال شوم . در آن حال خدّام مرا داخل خزانه كردند ، ناظر مشهد شريف ، داخل خزانه شد و مرا ديد . سؤال كرد : چند وقت است از بغداد بيرون آمدى ؟ گفتم : يك هفته است . او نيز رفت و من در آن شب در مشهد شريف به‌سر بردم و بعد از اداى فريضهء صبح ، وداع نموده ، بيرون آمدم و اهل آن‌جا مرا مشايعت كردند . روانه شدم و شب در منزلى كه بين راه بود به‌سر بردم و صبح روانهء بغداد شدم . وقتى به پل قديم رسيدم ، ديدم مردم ازدحام و جمعيّت كرده‌اند ، هركه از آن‌جا مىگذرد از نام و نسب او سؤال مىنمايند ، تا آن‌كه من رسيدم ، از من نيز سؤال كردند و من نام و نسب خود را بيان كردم . ناگاه بر من هجوم آوردند و لباس‌هاى مرا پاره‌پاره و بسيار مرا خسته كردند . ضابط آن محل ، مكتوبى در اين باب به بغداد نوشت ، مرا از آن‌جا برداشته به بغداد بردند . مردم آن‌جا نيز بر سرم ازدحام نمودند و لباس‌هايم را بردند . نزديك بود از كثرت ازدحام خلايق هلاك شوم . وزير خليفه كه از اهل قم و از شيعيان بود ، ابن طاوس را طلبيد كه اين حكايت را از
العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 243 | صادق برزگر بفرويى / حسين احمدى قمى / الشيخ علي اكبر النهاوندي