گفت : جوانى گندمگون خوشروى را ديدم ؛ شايد جهتش آن باشد كه از مثل ابن قولويه رحمه اللّه بعيد است كه كسى را نايب خود قرار دهد كه به مزايا و خصوصيّات دينى خود واقف نباشد و از خصوصيّات دينى ، نصب حجر الاسود از طرف امام و معصوم است . پس به احتمال قوى آن حضرت را شناخته ، ولى چون زمان شدّت تقيّه بوده به جوان گندمگون تعبير نموده است و اللّه العالم .
[ اسماعيل بن حسن هرقلى ] 2 ياقوتة
در اين باب است كه اسماعيل بن حسن هرقلى حضرت را در غيبت كبرا مىبيند و در حين تشرّف ، آن بزرگوار را مىشناسد .
عالم فاضل على بن عيسى اربلى در كشف الغمّه « 1 » مىفرمايد : جماعتى از ثقات برادرانم به من خبر دادند : در بلاد حلّه ؛ شخصى بود كه به او اسماعيل بن حسن هرقلى مىگفتند . او اهل قريهاى بود كه به آن هرقل مىگويند . در زمان من وفات كرد و من او را نديدم ، ولى پسر او شمس الدين ، برايم حكايت كرد ، گفت : پدرم برايم حكايت كرد در وقت جوانى از ران چپ او چيزى به مقدار قبضهء آدمى بيرون آمد كه به آن توئه مىگويند ، در هر فصل بهار مىتركيد و از آن خون و چرك مىرفت ، اين الم ، او را از هر شغلى باز مىداشت ؛ به حلّه آمد و به خدمت رضى الدين على بن طاوس رفت و از اين كوفت ، شكوه نمود . سيّد ، جرّاحان حلّه را حاضر نموده ، آنرا ديدند ، همه گفتند : اين توئه بر بالاى رگ اكحل برآمده و علاج جز بريدن ندارد و اگر آنرا ببريم ، شايد رگ اكحل بريده شود و اگر آن رگ بريده شد ، اسماعيل زنده نمىماند و چون اين بريدن خطر عظيم دارد ، مرتكب آن نمىشويم .
سيّد به اسماعيل فرمود : من به بغداد مىروم ، باش تا تو را همراه خود ببرم و به اطبّا و جرّاحان بغداد نشان دهم ؛ شايد وقوف ايشان بيشتر باشد و بتوانند علاج كنند . پس به
هامش
( 1 ) . كشف الغمه فى معرفة الائمه ، ج 3 ، ص 300 - 296 .