تخطي إلى المحتوى الرئيسي

العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 242

مساهمون:

ص٢٤٢
آن‌كه دست به من بمالد ، زيرا تازه از آب بيرون آمده بودم و پيراهنم هنوز تر بود . با اين احوال اطاعت كرده ، نزديك رفتم . چون نزد او رفتم ، آن سوار صاحب فرجيّه خم شد ، دوش مرا گرفت ، به سمت پايين ملاحظه كرد ، دست خود را بر ران من ، روى زخم گذاشت و فشار داد كه درد آمد ، بعد راست شده ، بر روى اسب نشست . آن پيرمرد گفت : اى اسماعيل ! رستگار شدى ! گفتم : ما و شما همه رستگاريم ، ان شاء اللّه . از اين‌كه پيرمرد اسم مرا مىدانست ، تعجّب كردم . بعد پيرمرد گفت : اين بزرگوار امام عصر تو است . آن‌گاه پيش او رفتم و پاهاى مباركش را بوسيدم ، اسب خود را راند ، من نيز در ركابش رفتم ، فرمود : برگرد ! عرض كردم : هرگز از خدمت جنابت جدا نشوم . فرمود : مصلحت در آن است كه برگردى . عرض كردم : از شما جدا نمىشوم . پيرمرد گفت : اى اسماعيل ! آيا شرم ندارى كه امام زمانت - عجّل اللّه فرجه - دو مرتبه به تو فرمود كه برگرد و تو از فرمان او مخالفت مىكنى ؟ پس از اين سخن ، ممنوع شده ، ايستادم ، آن حضرت چند گامى دور شد ، به من توجّه فرمود و گفت : وقتى به بغداد رسيدى ، ابو جعفر خليفه كه اسم او مستنصر است ، تو را مىطلبد . وقتى كه نزدش حاضر شدى و به تو چيزى داد ، قبول نكن و به پسر ما كه على بن طاوس است ، بگو در خصوص تو مكتوبى به على بن عوض بنويسد ، من هم به او مىسپارم هرچه مىخواهى ، به تو بدهد . سپس با اصحاب خود رفتند تا از نظرم غايب شدند و من در آن حال از جدايى ايشان تأسّف مىخوردم ، ساعتى متحيّر ماندم و بر زمين نشستم ، سپس به عسكريّين مراجعت نمودم ، خدّام بر سر من جمع شدند و مرا متغيّر الاحوال ديدند ، به من گفتند : آيا چيزى اتّفاق افتاده يا كسى با تو جنگ و نزاعى كرده ؟