تخطي إلى المحتوى الرئيسي

العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 241

مساهمون:

ص٢٤١
بغداد رفتند و سيّد اطبّا را طلبيد . آن‌ها نيز جميعا همين تشخيص را دادند و از معالجهء او مأيوس شدند . اسماعيل گويد : آن‌گاه على بن طاوس به من فرمود : در شريعت براى تو وسعت است كه با اين لباس‌ها نماز به‌جاى آورى ، لكن در محافظت خود از خون ، سعى داشته باش . عرض كردم : حال كه تا بغداد آمده‌ام ، بهتر است به زيارت عسكريّين در سرّ من رأى مشرّف شوم و از آن‌جا به خانهء خود برگردم . چون على بن طاوس اين سخن را از من شنيد ، پسنديد . لباس‌ها و خرجى راه كه همراه داشتم ، به او سپردم و روانه شدم . وقتى به سرّ من رأى رسيدم ، داخل حرم عسكريّين شدم و زيارت كردم ، بعد به سرداب مقدّس مشرّف شدم ، به خداوند عالم استغاثه نمودم و حضرت صاحب الامر - عجّل اللّه فرجه - را شفيع خود ساختم ، قدرى از شب را در آن‌جا به‌سر بردم و تا روز پنج‌شنبه آن‌جا ماندم ، در آن روز به دجله رفته ، غسل كردم و به جهت زيارت ، لباس پاكيزه پوشيدم و ابريقى كه همراه داشتم پر از آب كرده ، برگشتم تا بر در حصار شهر سامرّه رسيدم . ناگاه ديدم چهار نفر سوار از حصار بيرون آمدند ، گمان كردم از شرفا و بزرگان اعراب‌اند كه صاحبان گوسفندانى هستند كه در آن حوالى بودند . چون به آن‌ها نزديك شدم ، ديدم دو نفرشان جوان و يكى پيرمرد است كه نقاب انداخته ، يكى ديگر بسيار مجلّل و صاحب فرجيّه بود ، - فرجيّه لباس مخصوصى است كه آن زمان روى لباس‌ها مىپوشيدند - و زير آن ، شمشيرى حمايل كرده بود ، آن سوارها نيز شمشير حمايل داشتند . آن پيرمرد نقاب‌دار ، نيزه‌اى در دست داشت و در سمت راست راه ايستاده بود ، آن دو جوان در سمت چپ و صاحب فرجيّه در وسط راه ايستاده بود ، بر من سلام كردند ، جواب سلامشان را دادم . آن‌گاه صاحب فرجيّه به من فرمود : فردا نزد اهل و عيال خود خواهى رفت ؟ عرض كردم : بلى . فرمود : بيا آن چيزى را كه تو را به درد و الم مىآورد ، ببينم و من كراهت داشتم از