تخطي إلى المحتوى الرئيسي

العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 238

مساهمون:

ص٢٣٨
هركس خواست آن حجر را برجاى خود نصب كند ، نتوانست ، تا آن‌كه امام زين العابدين ، سيّد الساجدين عليه السّلام به دست مبارك ، حجر الاسود را بر جاى خود قرار داد . و ليكن در بغداد بيمارى سختى بر من عارض شد ، طورىكه از مرگ ترسيدم و از آن مقصدى كه داشتم ، نااميد شدم ، پس مردى كه به ابن هشام مشهور بود را از جانب خود نايب كردم و رقعه‌اى سر به مهر ، به او سپردم ، در آن رقعه از مدّت عمر خود سؤال نموده بودم و اين‌كه در اين بيمارى ، مرگ برايم اتّفاق مىافتد يا نه و به او گفتم : عمدهء مطلب من آن است كه اين رقعه را به كسى برسانى كه حجر الاسود را بر جاى خود نصب مىكند و جواب آن‌را از او بگيرى كه من تو را براى همين مطلب مىفرستم . راوى گويد : ابن هشام گفت : چون به مكّهء معظّمه وارد شدم و خواستند حجر را در جاى خود نصب نمايند ، مبلغى به خدّام دادم تا به ديدن كسى كه حجر الاسود را بر جاى خود قرار مىدهد ، قادر شوم . پس چند نفر از ايشان را نزد خود نگاه داشتم ، تا مرا از ازدحام خلايق حفظ و اذيّت ايشان را از من دفع نمايند . در آن‌وقت هركس مىخواست حجر الاسود را بر جايش نصب نمايد ، حجر اضطراب داشت و بر جاى خود قرار نمىگرفت . در آن حال جوانى گندمگون و خوشرو ، پيدا شد ، او حجر را بر جاى خود گذاشت ، قرار گرفت ؛ گويا اصلا و ابدا از جاى خود زايل نشده بود . از مشاهدهء اين‌حال ، صداى خلايق به تكبير بلند گرديد . بعد از نصب حجر الاسود از در مسجد الحرام بيرون رفت ، در آن حال من نيز از عقب او روانه شدم . مردم را از پيش روى خود به يمين و يسار پراكنده مىساختم و راه باز مىنمودم ، طورىكه مردم در حقّ من ، گمان سفاهت و خفّت عقل كردند و برايم راه باز نمودند . من از آن جوان چشم بر نمىداشتم ، تا آن‌كه از ميان مردم به كنارى رفت ، من با سرعت تمام مىرفتم و آن جوان به تأنّى راه مىرفت ، با وجود اين به او نمىرسيدم تا به‌جايى رسيد كه جز من كسى نبود تا او را ببيند ، توقّف نمود و به من فرمود : چيزى را كه با تو است ، بياور ! رقعه