شهرى نماند ، مگر آنكه علم و معرفت ايشان به آنجا رسيد و بندگان به واسطهء اين دو بزرگوار آزمايش شدند ، هركس حكم و علم ايشان را قبول كرد ، نجات يافت و هركس قبول نكرد ، گمراه شد ، بايد دانست خداوند عالم بعد از ايشان ، زمين را خالى نگذارده و تا ظهور امام خالى نخواهد گذاشت و دوستى ايشان و پيروانشان و دشمنى با دشمنان ايشان واجب است ، هركس دشمنى ايشان را بورزد ، ناصب و از دين خدا خارج شده ، كافر و دشمنى كافر ، واجب است .
هكذا هركس با دوستان ايشان عداوت كند و بداند ايشان هم ، تاج اين دو بزرگوارند ، آنهم ناصب و كافر شده است .
تمام شد و از اين كلام معلوم گرديد مراد از ركن كسى است كه منكر او ، كافر است .
و او را نقيب هم مىگويند ؛ چنانكه در كلام سابق ، بر او شيخ و باب هم اطلاق كرده و دانسته شد شخص آنهم ، شيخ احمد احسايى و سيّد رشتى بوده و بعد از ايشان هم ، خان كرمانى است . اگرچه ادب كرده و نام خود را نبرده ، لكن گفته : زمين خالى نمىماند و معرفت او را هم واجب دانسته و اتباع هم ، به ركنيّت ايشان اعتقاد دارند و به سوى ايشان نماز مىگزارند ؛ دانسته مىشود خود ايشان ، ثالث شيخين باشند و در اين تعميه و الغاز از شيخ و ركن خود ، سيّد رشتى متابعت نموده ، زيرا او هم در رسالهء حجّة البالغه در مقام بيان اين ركن ، بعد از آنكه براى او ذكر صفايى مىنمايد كه آن صفات را منحصر در ذات خود مىداند و بعد به اين شعر متمثّل مىشود .
خليلىّ قطّاع الفيافى الى الحمى * كثير و امّا الواصلون قليل
مىگويد : وقتى آنچه ذكر نموديم ، در شخصى يافتى ، بدان همچون كسى ، باب امام و مرجع خواص و عوام است تا آنكه مىگويد :
به تحقيق حقيقت حال را ذكر كردم و بيش از اين تصريح نمىكنم و نمىتوانم تصريح كنم و اگر اشتباهى باقى بماند ، براى شخص زيرك عاقل نمىماند و بيش از اين نتوان گفت .
إذ ليس كلّما يعلم يقال * و لا كل ما يقال حان وقته