صورت و پاهاى او كشيده ، آن مريد ، فى الفور حركت كرده ، اظهار داشت كه شفا يافتم .
آنگاه مردم بر سر حلّاج تزاحم نمودند ، او خود را از ميان مردم بيرون انداخته ، در مكانى پنهان شد .
چند وقتىكه گذشت ، آن كور و شل مصنوعى ساختگى كه از حلّاج شفا گرفته بود به مردم گفت : من اراده دارم به سر حدّات و ثغور اسلام روم تا به شكرانهء خدا كه چشم و پايم را به من داده ، در راه خدا با اعدا جهاد و از مسلمانان دفاع نمايم . مردم چون ديدند به اين عزم مىرود ، هريك قربة إلى اللّه وجهى به او دادند كه خودش غزا و دفاع كند و به هركس صلاح داند ، بدهد ، لذا چندين مبلغ از صد دينار و هزارها درهم به او دادند ، آن مرد آنها را برداشت و رفت كه دفاع كند در راه به حلّاج ملحق شده ، آنها را قسمت كردند .
از جمله آن حيلهها ، آن است كه از مردى منجّم نقل مىنمايد : خبر حلّاج به من رسيد كه اظهار عجايب و دعوى معجزه مىكند ، پس به طريقى مريدين نزد او رفته ، با او خصوصيّتنامهاى پيدا نمودم و اين وقتى بود كه در بلاد جبل بود . من روزى امتحانا به او گفتم : ماهى تازه از آب گرفته اشتها دارم .
گفت : همينجا بنشين تا برايت حاضر كنم . سپس برخاسته ، داخل حجره شد و گفت : در اينجا خدا را مىخوانم تا چنين ماهى اين برايت عطا كند . داخل حجره شد ، در را بست و بعد از چند دقيقه از حجره بيرون آمد ، در حالى كه پاهايش تا ساق ، تر و گلآلوده شده بود ، ماهى تازه در دستش كه هنوز اضطراب داشت .
گفتم : اين چيست ؟
گفت : در حجره خدا را خواندم ، او به من امر نمود به شطّ روم برايت ماهى بياورم ، به شطّ اهواز رفته ، اين ماهى را گرفتم و اين گل كه در پاى من مىبينى ، از آن شطّ است ، حال مىگويى اين حيله است ؟
گفتم : مرا واگذار كه به حجرهاى كه رفتى ، بروم . اگر حيله برايم كشف نشد ، به تو برمىگردم .
العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 191
مساهمون: صادق برزگر بفرويى
ص١٩١