ماوراء النهر ، از آنجا به سيستان و از آنجا به فارس رفت و به نصيحت خلق و دعوت ايشان به سوى پروردگار شروع نمود ، تصانيف كرد و به عبد اللّه زاهد معروف شد . از فارس به اهواز رفت و فرزند خود ، احمد را از شوشتر به اهواز طلبيد و در مقام اظهار ، اشراف قلب و كرامات شده ، از اسرار مردم و ضماير ايشان خبر مىداد ، بنابراين او را حلّاج الاسرار ناميدند ، تا آنكه به حلّاج ملقّب شد ، بعد از آن به بصره آمد و مدّت كوتاهى ماند ، سپس دوباره به مكّه رفت و جمعى با او همراه شدند ، ابو يعقوب نهرجورى با او ملاقات كرد و در مقام انكار او برآمد .
آنگاه به بصره مراجعت كرد و يكماه ماند ، باز به اهواز آمد ، از اهواز به بغداد و باز از بغداد به مكّه رفت ، پس از اين سفر به بلاد شرك ، مانند چين و هند و تركستان برآمد و خانه و عقار بههم رساند .
جمعى از علماى ظاهر مانند محمد بن داود و امثال او ، بر او متغيّر شدند و خليفه را بر او متغيّر نمودند ، تا آنكه حامد بن عبّاس كه وزير بود ، قاضى بغداد ، ابو عمر محمد بن يوسف را با علماى ديگر احضار كرد ، علماى بىديانت به مجرّد امر وزير به اباحهء خون حسين ، محضر نوشتند و مضمون را به عرض خليفه رساندند ، بعد از دو روز حكم شد او را هزار تازيانه بزنند ؛ اگر بميرد فبها ، و الّا سر از بدنش جدا كنند .
سپس او را بر سر پل بغداد بردند و هزار تازيانه زدند . حسين در هيچ مرتبه آه نكشيد و مدام احد ، احد مىگفت ، آنگاه دستش و بعد از آن ، پاهايش را بريدند ، بعد ، سرش را جدا كردند ، سپس او را صلب نمودند و سوزاندند و آخرين كلمهاى كه به آن تكلّم نمود ، اين بود : « حبّ الواحد افراد الواحد له » . از ابو اسحاق رازى نقل نمود : وقتى او را صلب مىنمودند ، نزديك او ايستاده بودم ، شنيدم مىگفت : « الهى اصبحت في دار الرغايب افظر إلى العجائب الهى انّك تتودّ إلى من يؤذيك فكيف من يؤذى فيك » .
العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 189
مساهمون: صادق برزگر بفرويى
ص١٨٩