تخطي إلى المحتوى الرئيسي

العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 190

مساهمون:

ص١٩٠

سرّاج وهّاج لكشف حيل الحلّاج

بدان بنابر آن‌چه خطيب در تاريخ بغداد نقل نموده ، حلّاج از مهرهء سحره بوده و علم سحر را در هنر آموخته است ؛ چنان‌كه احمد بن حاسب از پدرش نقل كرده : معتضد عبّاسى مرا براى تمشيت بعضى امور به هند فرستاد . در كشتى با مردى خوش صحبت و نيكوعشرت ملاقات نمودم ، چون از كشتى بيرون آمديم ، به او گفتم : تو براى چه كارى آمده‌اى ؟ گفت : براى آن‌كه سحر بياموزم و موسوم به حسين بن منصورم و به واسطهء آن خلق را به سوى خدا بخوانم . كنار شطّ ، كراخى ديديم كه مرد پيرى در آن نشسته بود ؛ حلّاج از او سؤال كرد : آيا در اين‌جا كسى پيدا مىشود كه سحر بداند ؟ آن شيخ تا اين حرف را شنيد ، كبّه‌اى از ريسمان را بيرون آورده ، سر ريسمان را به دست حلّاج داد و آن كبّهء ريسمان را به آسمان انداخت ، ناگاه آن كبّهء ريسمان ، طاقه‌اى بافته شد ؛ آن شيخ حركت نموده ، در هوا بلند شد ، تا آن‌كه بر آن طاقه نشسته ، با هم روى زمين آمدند . آن‌گاه به حلّاج گفت : مثل اين را مىخواهى ؟ بعد من از حلّاج جدا شده ، به دنبال انجام شغل خود رفتم . از جمله حيله‌هايى كه نقل نموده ، آن است كه با مردى از مرتدين ، مواضعه نموده ، او را به بلاد جبل فرستاد ، آن مرد ، مدّتى در آن بلاد به زهد و عبادت به‌سر برد ، تا آن‌كه مردم مفتون او شدند . در اين بين ، اظهار كورى نمود ؛ طورىكه ديگرى دستش را مىگرفت و مىگرداند ، سپس مقعد و زمين‌گير شد . گفت : مفلوج شده‌ام . مدّتى بدين منوال بر آن مريد بدسگال گذشت ، تا آن‌كه روزى اظهار داشت : ديشب در خواب به من گفتند كه شفاى چشم و فلج تو به دست يكى از اولياست كه عن قريب وارد اين شهر مىشود ، بايد جستجو نموده و او را پيدا كنى . در اين اثنا كه مدّت مواضعه تمام شد ، حلّاج به اين بلد آمد و در مسجدى مشغول عبادت شد . چون جستجو كردند ، غريب تازه‌واردى غير از او نيافتند . پس مرد مزمن و كور را نزد او برده ، دستى بر سر و