اعظم شأنى و اعلى مكانى گفت ؛ بلكه از آنهم ترقّى كرده ؛ أنا من اهوى و من اهوى أنا از او بروز نمود ، حتّى به اينهم اكتفا نكرده ، صريحا أنا الحق گفت و خود را به خدايى ستود .
لذا شيخ محمود شبسترى در كتاب خود گلشنراز در مقام اعتذار از اين گفتار برآمده ، مىگويد :
روا باشد ، انا الحق از درختى * چرا نبود روا از نيكبختى
يعنى روا دانند درخت زيتون با آنكه از جنس نباتات باشد ، در طور سينا « يا موسى لا تخف انّى أنا اللّه » گويد ولى روا ندانند حلّاج كه از نيكبختان و مقرّبان باشد ، أنا الحقّ گويد ، غافل از آنكه در طور ، خدا اين صدا را در هوا خلق فرمود و خود حلّاج قايل أنا الحق بود .
به هرحال قاضى نور اللّه شوشترى ، معروف به شيعهتراش ، در كتاب خود ، مجالس المؤمنين « 1 » در تفصيل حال حلّاج ، چنين نوشته : البحر الموّاج حسين بن منصور الحلّاج قدّس سرّه سرور اهل اطلاق ، سرمست جام اذواق ، حلّاج اسرار و كشّاف استار بود .
سمعانى در كتاب انساب آورده : مولد او ، بيضاى فارس است و در دار المؤمنين شوشتر نشو و نما فرموده ، دو سال در آنجا به تلمّذ سهل بن عبد اللّه اشتغال نمود . آنگاه در سنّ هجده سالگى از آنجا به بغداد رفته و با صوفيه آميزش نموده ، مدّتى در صحبت با جنيد و ابو الحسين نورى به سر برده ، باز به شوشتر آمده ، كدخدا شد .
بعد از مدّتى با جمعى از فقرا به بغداد رفت ، از آنجا به مكّه و از مكّه به بغداد مراجعت نمود ، به زيارت جنيد رفت و از او مسألت پرسيد ، او جواب نفرمود و به او گفت : تو در اين مسأله مدّعى هستى ، حسين از اين مسأله آزرده شد ، به شوشتر آمد و قريب يكسال اقامت كرد ، در اين مرتبه ، براى او وقعى در قلوب پيدا شد ، لهذا محسود ابناى زمان گرديد ، سپس مدّت پنج سال از شوشتر غايب شد و به خراسان و
هامش
( 1 ) . مجالس المؤمنين ، ج 2 ، ص 39 - 36 .