آن مرد گفت : او ما را به سوى خود خوانده ، چرا مكتوبش را پاره كردى ؟
پدرم وقتى اين را بشنيد ، او را استهزا نموده ، به او خنديد . سپس از جاى خود برخاست و با اصحاب و غلامان به دكّان خود رفت ، چون وارد گذرگاه شد كه در آن دكّان داشت ، جميع اهل آن مكان به تعظيمش برخاستند ، مگر يك نفر كه اعتنايى نكرد و پدرم هم او را نشناخت .
وقتى پدرم در جاى خود نشست و دوات و دفتر خود را به شيوهء تجّار درآورد ، متوجّه بعض حضار شده ، تعريف آن شخص مجهول را خواست و پرسيد : اين كيست ؟
مرد حالات آن شخص بازگفت .
چون آن شخص اين سؤال و جواب شنيد ، برآشفت و گفت : با آنكه من حضور دارم ، حالم را از ديگران پرسى ؟
پدرم گفت : چون تو را بزرگ شمردم ، حالت را از ديگران خواستم .
گفت : رقعهء مرا پاره مىكنى و حال ، من مىبينم و مشاهده مىكنم .
پدرم فرمود : آن رقعهء تو بود ، اينرا گفت ، به بعضى از غلامان خود متوجّه شده ، گفت : پا و گردن اين دشمن خدا و رسول را بگير و بيرون انداز !
اينرا كه شنيد ، خودش برخاست و بيرون دويد يا غلامان پا و گردن آن دشمن خدا و رسول را گرفته ، بيرون كشيدند ، پدرم به او گفت : لعنت خدا بر تو باد ! ادّعاى كرامت و اعجاز مىكنى ! بعد از آن ، دگر كسى او را در شهر قم نديد .
در آن كتاب است كه مؤلّف گويد : اين پسر ، فرزند آن پدر است و چون از فروعات آن بود ، ششم اين جماعت او را معدود ننمود و استيفاى ذكر حال پدر ، در ثبوت فضاحت امر پسر كافى بود ، پس مخفى نماند كه اين مرد ، از بزرگان طايفهء صوفيّه و اركان ، بلكه رييس و سرحلقهء ايشان است و او را از ارباب يقين و پيشواى واصلين مىدانند ، زيرا به عبارت ؛ بينى و بينك اينسى تزاحمنى فارفع بفضلك ايسيىّ من البين مباهات نمود ، بلكه به زعم ايشان ، اين دعا در حقّ او مستجاب شده ، از اين جهت كه كلمهء ليس في جبّتى الّا اللّه سرود ، حتىّ از آن بالاتر رفته سبحانى سبحانى ما
العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 187
مساهمون: صادق برزگر بفرويى
ص١٨٧