بيرون رود ، ارادهء طلاق كند و از من امتناع نمايد و عشيرهء او معتبر و باغيرت بودند ، لذا از اين جهت دلتنگ شدم و به جهت تقليل حزن و اندوه خود با شيخى از اهل آن ارادهء سفر بغداد نمودم . سپس داخل بغداد شده ، حقّ واجب زيارت را ادا كرديم . پس از آن متوجّه خانهء شيخ ابو القاسم حسين بن روح شدم ، او در آن زمان از سلطان ترسان و مستور بود ، چون داخل شديم و سلام كرديم ، فرمود : اگر حاجتى دارى ، نام خود را در اينجا ذكر كن . آنگاه كاغذى را نزد من انداخت كه پيش او بود و من نام خود و پدرم را در آن نوشتم . قدرى نشستيم ، بعد برخاسته ، او را وداع كرده ، به عزم زيارت روانهء سرّ من رأى شديم و بعد از زيارت ، به بغداد مراجعت كرده ، بار ديگر خدمت شيخ ابو القاسم شرفياب شديم ، چون وارد شديم ، آن كاغذ كه نام خود را بر آن نوشته بودم ، بيرون آورد و آنرا پيچيد بر امورى كه در آن نوشته بود تا به موضع نام من رسيد ، آنرا به من نشان داد ، ملاحظه كردم ، ديدم زير نام من ، به قلم ريز اين مضمون را نوشته بود :
امّا زرارى در باب زوج و زوجه ، خداوند به زودى ميان آنها اصلاح خواهد فرمود .
راوى گويد : هنگام نوشتن نام خود خواستم در باب اصلاح امر زوجهء خود التماس دعا نمايم ، لكن آنرا ذكر نكردم و به نوشتن نام خود اقتصار نمودم و جواب همان طورىكه مىخواستم و در خاطر داشتم ، بيرون آمد ، بدون آنكه ذكر نمايم .
آنگاه شيخ را وداع نموده ، روانهء كوفه شديم . روز ورود يا فرداى آن ، برادر زنهاى من آمدند ، بر من سلام كردند و در باب خلافى كه در مورد زوجهام با من داشتند ، عذر خواه شدند و زوجه هم با حسن حال نزد من و خانهء من آمد و بعد از آن ديگر سخن سردى ميان من و او اتّفاق نيفتاد و با وجود طول زمان مصاحبت ، بدون اذن من از خانه بيرون نرفت ، تا وقتى كه از دنيا رفت .
شيخ صدوق در كمال الدين « 1 » گفته : ابو القاسم نزد شيعه و سنّى دانشمندترين مردم بود و با تقيّه رفتار مىنمود ؛ چنانچه ابو نصر هبة اللّه بن محمد روايت كرده ؛ گفته :
ابو عبد اللّه بن غالب و ابو الحسن بن ابى طيّب گفتند : ما دانشمندتر از شيخ ابو القاسم
هامش
( 1 ) . در كمال الدين يافت نشد .