در شهر مصر شنيدم ، ذكر مىكردند كه به ابى سهل نوبختى گفته شد : چگونه امر وكالت به شيخ ابو القاسم بن روح منتقل گرديد و به تو منتقل نگرديد ؟
گفت : ايشان ؛ يعنى ائمّه عليهم السّلام داناتراند ؛ هرچه ايشان پسند نمايند ، آن بهتر است . من مردى هستم كه با دشمنان دين ؛ يعنى اهل سنّت ملاقات مىكنم و بر سر دين و مذهب با ايشان مناظره و مجادله مىكنم ، اگر من وكيل مىشدم و مكان آن حضرت را مىشناختم - چنانكه ابى القاسم مىشناسد - و در مقام مجادله در جواب حجّت و دليل معطّل مىماندم ، هر آينه گمان دارم در آن حال مكان حضرت را به ديگران نشان مىدادم ولى ابى القاسم اگر حجّت اللّه - عجّل اللّه تعالى فرجه - در زير دامنش باشد و بدن او را هم با مقراض ببرند ، دامن خود را از روى او بر نمىدارد و او را به مردم نشان نمىدهد .
از جمله سؤالات از حسين بن روح اين است كه ابو الحسن ايادى از آن جناب پرسيد : چرا متعه كردن با كره مكروه گرديد ؟
گفت : جناب پيغمبر فرمود : حيا از ايمان و شروط ميان تو و او است ، وقتى او را با شرايط متعه واداشتى كه از او لذّت ببرى ، هر آينه از حيا بيرون رفتى و ايمان از او زايل گردد .
آنگاه ابو الحسن از او پرسيد : بنابراين اگر كسى چنين كارى را بكند ، زنا كرده ؟
فرمود : نه .
از جمله سؤالات از او ، خبرى است كه در علل الشرايع « 1 » از محمد بن اسحاق طالقانى مروى است كه مىگويد : خدمت شيخ ابو القاسم حسين بن روح - قدّس اللّه روحه - حاضر بودم ، على بن عيسى القصرى با جماعتى نيز حاضر بودند .
مردى برخاست و گفت : يا ابا القاسم ! مرا مسألتى است .
فرمود : بگو .
عرض كرد : حسين بن على عليهما السّلام دوست خدا بود .
هامش
( 1 ) . علل الشرايع ، ج 1 ، ص 243 - 242 .