تخطي إلى المحتوى الرئيسي

العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 110

مساهمون:

ص١١٠
حسين بن روح نديديم . او نزد سيّد و مقتدر خليفه ، مرتبهء بلندى داشت و اهل سنّت او را تعظيم مىكردند ، روزى او را در خانهء ابن يسار ديدم ، او به جهت تقيّه ، اكثر اوقات آن‌جا بود ، در آن‌جا دو نفر با هم مجادله نمودند ؛ يكى از آن‌ها گفت : بعد از رسول خدا افضل همهء خلايق ابو بكر است ، بعد از آن عمر ، بعد از عمر ، على عليه السّلام است ، ديگرى گفت : على عليه السّلام از عمر افضل است . گفتگو بين ايشان بسيار شد . در آن حال ابو القاسم گفت : آن‌چه صحابه بر آن اجماع دارند ، اين است كه ابو بكر از همه مقدّم است ، بعد از او فاروق ، بعد از او عثمان ذو النّورين و بعد از او على عليه السّلام كه وصىّ پيغمبر است و اصحاب حديث هم بر آن هستند و آن‌چه به اعتقاد ما صحيح است ، همين است . همهء حضّار مجلس از گفتهء او تعجّب نمودند . كسانى كه از اهل سنّت در آن‌جا حضور داشتند ، او را بر بالاى سر خودشان گذاشتند ، به او دعا نمودند و كسانى كه به او نسبت رافضى بودن مىدادند ، نكوهش و مذمّت كردند . از شنيدن اين سخن خنده‌ام گرفت ، لكن خود را از خنديدن نگاه مىداشتم و آستين خود را به دهان مىطپاندم ، زيرا مىترسيدم بخندم و رسوا شوم . در آن هنگام از مجلس بلند شدم و رفتم . ابو القاسم به من نگاهى كرد ، فهميد . وقتى در منزل خود نشستم ، ديدم كسى دم در آمد ، باسرعت بيرون رفتم . ابى القاسم حسين بن روح را ديدم كه سوار استرى شده ، پيش از آن‌كه به منزل خود رود ، از آن مجلس برخاسته ، به منزل ما آمده است . وقتى مرا ديد ، گفت : اى بندهء خدا ! خدا تو را قوّت دهد ، چرا خنديدى ، مىخواستى مرا رسوا گردانى ؟ آيا آن‌چه من گفتم در اعتقاد تو حقّ نبود ؟ گفتم : در اعتقاد من هم ، چنين است . گفت : اى شيخ ! از خدا بپرهيز ؛ به‌درستى كه تو را حلال نمىكنم ، اگر اين سخن را از من بزرگ و گران بشمارى . عرض كردم : اى سيّد من ! آيا مىشود مردى صاحب امام و وكيل او باشد ، اين‌گونه