و رأيت قومى نحوها يمضى الأصاغر و الأكابر * ايقنت انّى لا محالة حيث صار القوم صائر
تمسّك للنّسك
مردى ديگر عرض كرد : يا رسول اللّه ! هرآينه من چيز عجيبى از قسّ مشاهده نمودم .
حضرت فرمود : از او چه ديدى ؟
عرض كرد : وقتى در كوهى كه آن را كوه سمعان گويند ، سير مىكردم و روز بسيار گرمى بود ، ناگاه قسّ بن ساعده را ديدم كه در سايهء درختى نشسته و نزد او چشمهء آبى بود كه درندگان بسيارى جهت خوردن آب به آنجا آمده بودند ؛ هروقت درندهاى كه قوىتر بود ، بر سر چشمه مىآمد تا آب بخورد ، قسّ به دست خود او را دور مىكرد و مىگفت : بگذار آنكه پيش از تو آمده ، آب بياشامد .
من از مشاهدهء اين حالت ، خائف شدم . قسّ ملتفت من شده ، گفت : مترس ! ناگاه ديدم دو قبر در كنار آن درخت و مسجدى ميان آن دو قبر است ، پرسيدم : اين دو قبر چيست ؟
گفت : قبر دو برادر من مىباشد كه از دنيا رفته و اينجا دفن شدهاند ، ميان قبرشان ، مسجدى بنا نموده ، در آن خداى تعالى را عبادت مىنمايم تا به آنها ملحق گردم ، سپس ايّام زندگى آنان را ياد نموده ، گريست و اين اشعار را انشا كرد :
خليلىّ هيّا طالما قد رقدتما * اجدّا كمالا تقضيان كراكما
الم تعلما انّى بسمعان مفرد * و ما لى فيه من حبيب سواكما
اقيم على قبريكما لست بارحا * طوال اللّيالى أو يجيب صداكما
كانّكما و الموت اقرب غاية * بجسمى في قبريكما قد اتاكما
فلو جعلت نفس لنفس وقاية * لجدت بنفسى أن تكون فداكما
سپس حضرت فرمودند : خداوند قسّ را رحمت فرمايد ؛ اميدوارم روز قيامت او در حالى مبعوث شود كه امّت واحده باشد . در ناسخ التواريخ آمده : چون هنگام مرگ قسّ