گرديد ، از آن وقت اين مثل ميان اهل روزگار يادگار است .
در ناسخ التواريخ آمده : چون لقمان بچّهء كركس هفتم را گرفت ، برادرزادهاش نزد او آمد و گفت : اى عمّ ! از مدّت تو جز عمر اين فرخ نمانده .
لقمان گفت : هذا لبد ؛ كنايه از اينكه اين دهر است و به نهايت نرسد ، چون به لبد ، دهر گويند ؛ پس عرب گفتند : طالت الأبد على لبد و اين سخن ميان عرب مثل شد . از قضا نسر سابع ، هزار و پانصد سال عمر يافت ، روزى لقمان آن مرغ را به روى افتاده ديد ؛ بر آن بانگ زد تا آن را برانگيزاند ؛ مفيد نشد . نزديك شد ، آن را برانگيخت ، امّا نتوانست بايستد ، تا آنكه افتاد و مرد ، در آن حين لقمان هم جان سپرد .
دهاء فظيع و زناء شنيع
همچنين در ناسخ است كه گويند : لقمان عادى خواهرى داشت كه شوهرش ضعيف پيكر بود ، خواهر نزد ضجيع برادر آمد و گفت : شوهرم ضعيف اندام است ، سخت باك دارم فرزندى ضعيف چون او آورم ؛ شبى فراش برادر را به من عاريت گذار تا با او درآميزم و به فرزندى نيكو بار گيرم .
زن لقمان اين سخن را پذيرفت ، شبى كه لقمان را مست يافت ، او را به جاى خود در بستر خواباند ، خواهر لقمان از برادر خود به لقيم حامله شد كه در ميان عرب به مردى مشتهر است . نمرة تولب چند شعرى در اين معنى انشا كرد كه مصرع اوّل آن اشعار اين است : لقيم بن لقمان من اخته . . . ، الى اخره ؛ وقتى شب ديگر نوبت به خواهر افتاد كه با شوهر خود بخوابد ، چون شربت نوشينى كه شب دوشين چشيده بود ، نيافت ، گفت : هذا حرّ معروف ؛ اين همان فرج است كه شناخته شده ، اين سخن نيز ميان عرب مثل شد .
از ايشان حام بن نوح است كه پانصد و شصت سال در اين دار فانى زندگانى كرده ، در اخبار الدول « 1 » است كه حام ، مردى سفيد اندام و خوشصورت بود ، خداوند به واسطهء نفرين نوح ، آب پشت او را تغيير داده ، رنگ او و ذرّيّهاش را سياه فرمود ؛ چنانكه شرح
هامش
( 1 ) . اخبار الدول و آثار الاول ، ج 1 ، ص 65 .