داد و گفت : شما در اين كار چه مىبينيد ؟
گفتند : بدان مىماند كه كسى از عرب ، بيرون آيد ، بر عجم استيلا كند و در دين عجمان رخنه افكند ؛ اكنون مردى از عرب ، بايد كه اخبار و كتب ايشان را بداند و اين راز آشكار كند . آن زمان عمرو بن هند از طرف كسرى فرمانگذار حيره بود ؛ نامهاى به دو فرستاد كه مردى دانا از جماعت عرب ، به سوى ما فرست تا از اخبار ايشان چيزى بپرسيم .
چون اين حكم به عمرو رسيد ، عبد المسيح بن بقيله را - كه اين ناچيز ، حالاتش را ضمن اشخاص طبقهء سوّم معمّرين ذكر نمودم - نزد نوشيروان فرستاد ؛ عبد المسيح كه آمد ، ملك عجم ، صورت حال به دو باز نمود ، عبد المسيح در پاسخ عاجز آمد و عرض كرد : در بلاد شام ، مردى است كه سطيح نام دارد و خال من است ؛ اگر فرمان بود ، نزد او روم و اين راز را مكشوف سازم .
كسرى به او اجازه داد . عبد المسيح شتافت ، پست و بلند زمين را در نوشته ؛ ميان شام و يمن ، به بالين سطيح رسيد . وقتى او را در سكرات و غمرات موت يافت ، به او سلام كرد ولى جواب نشنيد ، پس فرياد كشيد و گفت :
اصمّ ام يسمع غطريف اليمن * ام فاز فازلّم به شاؤا العنن
يا فاصل الخطّة اعيت من و من * و كاشف الكربة في الوجه الغضن
اتاك شيخ الحىّ من ال ستن * و امّه من ال ذئب بن حجن
ازرق ضخم النّاب صرّار الاذن * ابيض فضفاض الرداء و البدن
رسول قيل العجم كسرى للوسن * لا يرهب الرعد و لا ريب الزّمن
تجوب في الأرض علنداه شحن * ترفعنى طورا و تهوى بى و جن
حتّى اتى عارى الجياجى و القطن * تلفّه بالريح بوغاء الدمن
خلاصهء سخن عبد المسيح آن است كه گويد : سيّد يمن كر است يا مىشنود و يا مرده و مرگ او را برده است ؟ و باز خطاب مىكند : اى تميزگذارندهء شهر و كاشف غم ، جماعت كثيرى از حكماى حضرت كسرى از وقوع حادثه عاجز شدهاند ، از اين روى ،