ازهار ربيع في اشعار الرّبيع
در غرر است كه وقتى دويست سال از عمر ربيع گذشت ، اين اشعار را انشا نمود :
الا ابلغ بنىّ بنى ربيع * فاشرار البنين لكم فداء
بانّى قد كبرت و دقّ عظمي * فلا تشغلكم عنّى النساء
و ان كنّائنى لنساء صدق * و ما الى بنىّ و لا نساؤا
إذا كان الشّتاء فادفئونى * فان الشّيخ يهدمه الشّتاء
إذا ما حين يذهب كل مرّ * فسر بال خفيف أو رداء
إذا عاش الفتى ماتين عاما * فقد ذهب الّلذاذة و الفتاء
به پسران من گوييد : پسران بد فداى شما باد ! من به كبر سنّ و پيرى رسيدهام و استخوانم نازك و سست گرديده ، شما به زنان خود مشغول نگرديد تا از من غافل شويد ؛ به درستى كه همسرهاى زنان ، راستگو و وفادارند ، همچنين پسرانم به من تقصير و بدى نكردهاند . وقتى موسم زمستان فرارسد ؛ به من لباس بپوشانيد ؛ زيرا زمستان ، پير را منهدم گرداند ، وقتى همهء سرماها رفتند ؛ پيراهن سبك يا ردايى برايم كفايت مىكند . زمانى كه مرد ، دويست سال عمر نمود ؛ ادراك لذّت و جوانى از او زايل گردد .
وقتى به سنّ دويست و چهل سالگى رسيد ، به اين ابيات مترنّم گرديد :
اصبح عنى الشّباب قد خسرا * ان بان عنّى فقدنوا عصرا
و دّعنا قبل ان نودّعه * لمّا قضى من جماعتنا وطرا
ها انا ذا أمل الخلود * و قد ادرك سنّى و مولدى حجرا
ابا امرء القيس هل سمعت به * هيهات هيهات طال ذا عمرا
اصبحت لا احمل السلاح و لا * املك رأس البعير ان نفرا
و الذّئب اخشاه ان مررت به * وحدى و اخشى الرّياح و المطرا
و بعد ما قوّة انوء بها * اصبحت شيخا اعالج الكبرا
لباس جوانى از تنم كنده شد و اگر جوانى از من جدا گرديد ، باكى نيست ، زيرا