نزديك بود در بلندى مرتبه به ثريّا برسم ، لكن به مخلّد بودن در دنيا راهى نيست . « 1 »
از ايشان ربيع بن ضبع فزارى است كه بنابر نقل شيخنا الصدوق - عليه الرحمه - عمر او به سيصد و هشتاد سال رسيده .
شيخ جليل مذكور در كتاب كمال الدين « 2 » روايت نموده : احمد بن يحيى مكتبدار به ما خبر داد ؛ و گفت : احمد بن محمد ورّاق به ما خبر داد و گفت : محمد بن حسن بن دريد ازدى عمّانى همهء اخبار و كتابهاى خود را كه تصنيف نموده بود ، به ما خبر داد ، ميان آن اخبار ديدم كه ذكر نموده بود :
وقتى خلايق نزد عبد الملك بن مروان مىآمدند ، ربيع بن ضبع فزارى هم كه از جملهء معمّرين روزگار بود ، در ميان ايشان آمد و پسر پسرش وهب بن عبد اللّه بن ربيع كه پيرى فانى بود ، با او بود ؛ درحالىكه ابروهاى او بر روى چشمهايش افتاده بود ، آنها را بالا زده و با دستمال بسته بود ، وقتى دربان او را ديد ، اذن دخول داد ؛ چون داخل گرديد ، با عصا راه مىرفت و قامت خود را با تكيه به عصا راست مىكرد و ريشش تا زانوهايش بود .
راوى گويد : وقتى عبد الملك او را به اين حال ديد ، دلش رقّت كرده ، به او اذن جلوس داده ، گفت : بنشين !
وهب گفت : چگونه بنشيند كسى كه جدّش دم در ايستاده ؟
عبد الملك گفت : تو از اولاد ربيع بن ضبع هستى ؟
گفت : آرى ، من وهب بن عبد اللّه بن ربيعم .
عبد الملك به دربان گفت : برو ربيع را بياور ! بيرون رفت و چون ربيع را نمىشناخت ، فرياد كرد : ربيع كجاست ؟
ربيع گفت : من ربيعم ؛ برخاست ، با سرعت نزد عبد الملك آمد و سلام كرد .
عبد الملك بعد از ردّ جواب گفت : به جان پدران خود سوگند ياد مىكنم هر آينه
هامش
( 1 ) . امالى المرتضى ، ج 1 ، ص 190 - 188 ؛ بحار الانوار ، ج 51 ، ص 282 - 280 .
( 2 ) . كمال الدين و تمام النعمة ، صص 550 - 549 .