روزگارها با من بود ، وقتى حاجت خود را از ما بهجا آورد ، آنگاه پيش از آنكه ما با او وداع كنيم ، او با ما وداع نمود . آگاه شويد ! من كسى هستم كه آرزو مىكنم هميشه در دنيا بمانم ، حال آنكه سنّ ولادت من ، حجر را دريافته كه پدر امرء القيس بود ؛ آيا اينگونه طول عمر را شنيدهاى ؟ دور است كه آن را شنيده باشى ، زيرا اين عمر بسيار طولانى است ، از كثرت سنّ و شدّت ناتوانى ، قدرت برداشتن اسباب جنگ را ندارم ، اگر شتر بخواهد بگريزد ، نمىتوانم سرش را نگاه دارم ، اگر به تنهايى دچار گرگ شوم ، مىترسم و از باد و باران هم بيم دارم و بعد از آنكه قوّتى داشتم كه با آن از جاى برمىخواستم و حركت مىكردم ، پير فرتوتى شدم كه به تعب و مشقّت كبر سنّ مشغول گرديدم .
از ايشان عمرو بن تميم بن مر بن اد بن طانجة بن الياس بن مضر است كه شاپور ذو الاكتاف را نصيحت نموده ، از كشتن و سوراخ كردن كتف اعراب بازداشته ؛ چنانكه در اخبار الدول « 1 » و ناسخ و غير اينها از كتب سير و تواريخ آمده : چون هرمز ، پدر شاپور دنيا را وداع گفت ، شاپور در رحم مادر بود و بنابر وصيّت او كه اگر اين حمل پسر باشد ، بعد از من ، او وليعهد و سلطان است ؛ وقتى شاپور متولّد گرديد ، او را به سلطنت رساندند .
در صباوت او طوايف اعراب اطراف مملكت ايران ، دستبردها زدند و قتل و غارتها نمودند ، وضع بدين منوال بود تا آنكه شاپور به حدّ رشد رسيد و تصميم به كينهجويى از اعراب گرفت ؛ از حدود بحرين و قطيف ، شروع به كشتن اعراب نمود تا به زمين يثرب رسيد ، چون خاطرش از اينگونه كشتن ملول شد ، فرمود هركه از مردم عرب به دست افتد ، كتفهاى او را سوراخ كنند و ريسمانى از آن دربرند ، پس چنين كردند و اعراب از اين روى او را ذو الاكتاف لقب كردند .
از قضا هزيمتشدگان قبيلهء بنى تميم در كرانهء بيابانى از آن زمين ، نشيمن داشتند ، ناگاه خبر رسيد لشكر شاپور به اين سو نزديك شده . آنها از بيم جان ، زن و فرزند خود
هامش
( 1 ) . اخبار الدول و آثار الاول ، ج 3 ، ص 146 - 143 .