را برداشته ، خواستند به جانبى بگريزند و عمرو بن تميم را هم با خود ببرند .
عمرو گفت : مرا زحمت سفر ندهيد ، من تا ذو الاكتاف را نبينم از اينجا برنخيزم ؛ اگر مرا بكشد ، بر من صعب نيست ، زيرا تاكنون سىصد سال در جهان زيستهام و اگر نكشد ، راه سلامت از بهر شما پديد آورم .
بنى تميم او را گذاشتند و رفتند . روز ديگر ، عبور شاپور بدان جا افتاد ، يكى از سپاهيان ، عمرو را ديد ، گرفت و نزد شاپور آورد . شاپور چون آثار پيرى در عمرو ديد ، گفت : از كجايى و چرا اينجا ماندهاى ؟
عمرو گفت : شاهنشاه ! چنانكه مشاهده فرمايى سىصد سال از عمرم گذشته ؛ از اينروى هيچ باكى از مرگ ندارم ، اينك خود را فداى قبيلهام كرده ، ماندهام تا اگر خواهى ، مرا بكشى و گرنه سخنم را كه از در صدق و اندرز است ، اصغا فرمايى و دست از كشتن بازدارى .
شاپور گفت : سخنت را بگو تا آن را بسنجيم ؛ اگر بر حقّ باشد ، از سخن حقّ روى بر نخواهم تافت .
عمرو گفت : نسخت بگو سبب اين همه خونريزى چيست ؟
شاپور گفت : هنگامى كه جماعت اعراب مرا بستهء قماط و خفتهء مهد يافتند ، عظمت دولت ايران را پاس نداشته ، از جميع حدود ، بدان مملكت ، نهب و غارت انداختند ، پس در آيين سلطنت واجب بود تا كيفرى بسزا به ايشان دهم .
عمرو گفت : اى ملك ! آن هنگام حوزهء مملكت از امر و نهى تو معطّل بود ، اگر آنها جسارتى كردند ، خسارتى عظيم بردند ؛ اكنون دست از خونريزى بردار كه بيش از اين از مروّت دور است .
شاپور گفت : حقّ مطلب اين است كه اين همه مبالغه در قتل عرب ، از اين جهت است كه ستارهشناسان به من خبر دادهاند روزى عرب بر عجم غلبه كند و آن مملكت يكباره تحت فرمان اين قوم درآيد .
عمرو گفت : اى شاهنشاه ! اگر اين حكم از روى ظنّ و گمان است به واسطهء گمان ،
العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 496
مساهمون: صادق برزگر بفرويى
ص٤٩٦