از جمله ابياتى كه از عبد المسيح بن بقيله روايت كردهاند ، اين دو بيت است :
و النّاس ابناء علّات فمن علموا * ان قد اقلّ فمجفور و محفور
و هم بنون لامّ ان راو نشبا * فذاك بالغيب محفوظ و محفور
خلايق با يكديگر برادران پدرىاند و مادرانشان از هم جدا هستند ؛ يعنى به هم محبّت و مودّت ندارند ؛ اگر ببينند كسى مالش كم شده ، او را حقير شمرده ، از او جدايى مىورزند و اگر ببينند كسى اموال و اراضى دارد ، با وى برادر مادرى مىشوند ؛ يعنى به او محبّت مىورزند ، در غيابش با او عهد و پيمان مىبندند و او را از چيزهاى بد محافظت مىكنند . اين مضمون به قول اوس بن حجر شبيه است :
بنى امّ ذى المال الكثير يرونه * و ان كان عبدا سيّد الأمر جحفلا
و هم لقليل المال اولاد علّة * و ان كان محضا فى العمومة مخولا
كسى كه مال بسيار دارد ، مردم پسران مادرى او هستند ؛ يعنى هرچند غلام باشد ، دوستش مىدارند و او را سيّد و عظيم قوم مىدانند و نسبت به كسى كه مال كمى دارد ، برادران پدرىاند ؛ يعنى ؛ هرچند عموها و خالوهاى خالص داشته باشد ، به او محبّت ندارند . چنين مذكور شده : يكى از مشايخ اهل حيره رفت كه بيرون شهر ، ديرى بنا كند ؛ وقتى محلّ بنا را مىكند و در كندن تلاش مىنمود ، ناگاه جايى مانند خانه پيدا شد ، داخل گرديد ، مردى در سر تختى از شيشه به نظرش آمد كه بالاى سرش كتابى بدين مضمون بود : من عبد المسيح بن بقيلهام .
حلبت الدّهر اشطره حيوتى * و نلت من المنى بلغ المزيد
و كافحت الأمور و كافحتنى * و لم احفل بمعضله كئود
و كدت انال من شرف الثريّا * و لكن لا سبيل إلى الخلود
روزگار را مانند اشتر دوشيدم و نصف زندگى خود را در آن صرف نمودم ، از آرزوها به زيادتى معيشت رسيدم ، با كارها روبهرو شدم و آنها مانند روبرو شدن در مقام قتال با من روبرو شدند ؛ با اين وجود از امور مشكل مشقّتآميز ، باك ننمودم و