گفت : چند سال از عمرت گذشته ؟
گفت : سىصد و پنجاه سال .
گفت : در اين مدّت چهها ديدهاى ؟
گفت : ديدهام كشتىهاى دريا ، در اين سيلگاه به سوى ما آيند و از اهل حيره ، زن را مىديدم كه بر سر زنبيل گذاشته ، بيشتر از يك گرده نان ، توشه برنداشته ؛ از آنجا با آن توشه تا شام مىرفت ؛ يعنى آن بلده به مثابهاى بزرگ بود كه به نزديكى شام ، متّصل بوده و الحال خراب گرديده ، دأب و عادت پروردگار ، در مادّهء بلاد و عباد بدين نهج است .
راوى گويد : با او سمّى بود كه كف دستش مىگرداند ، خالد گفت : در كف دست تو چيست ؟
گفت : سمّ .
گفت : آن را چه مىكنى ؟
گفت : اگر با اهل بلد من موافقت و سلوك خوش كردى ؛ به خدا حمد مىكنم و اگر غير اين نمودى ، به ذلّت و خوارى ايشان راضى نمىشوم ؛ اين سمّ را مىخورم و از مشقّت زندگى راحت مىشوم ، حال آنكه جز اندك زمانى از عمر من باقى نمانده .
خالد گفت : سمّ را به من بده . آن را گرفت و گفت : بسم اللّه و باللّه ربّ الأرض و السّماء الذى لا يضرّ مع اسمه شىء ، بعد سمّ را خورد ، غشى او را گرفت ، زمان طويلى چانهء خود را به سينهء خود بنهاد و پس از آن ، عرقى نموده ، به هوش آمد ؛ گويا از قيد رها گرديده .
آنگاه ابن بقيله به سوى قومش برگشت و گفت : از نزد شيطانى پيش شما آمدهام كه سمّ را خورد و ضررى به او نرسيد . با اين جماعت كارى بكنيد تا شرّشان را از خود دور نماييد . به گفتهء او اطاعت نموده ، به صد هزار درهم با ايشان مصالحه نمودند . در آن حال ابن بقيله انشا نموده ، گفت :
ابعد المنذرين ارى سواما * يروح بالخورنق و السّدير
تحاماه فوارس كل قوم * مخافة ضيغم عالى الزّئير