ايّها الملك ؛ اى پادشاه ! وقت صبح ، با نعمت و لذّت باشى !
خالد گفت : خداى تعالى مرا از تحيّت تو بىنياز گردانيد و لكن اى شيخ ! بگو ابتداى آمدنت از كجاست ؟
گفت : از صلب پدرم .
گفت : از كجا بيرون آمدى ؟
گفت : از رحم مادرم .
گفت : بر چه چيزى ؟
گفت : بر زمين .
گفت : در چه چيزى ؟
گفت : در لباسهاى خود .
گفت : آيا تعقّل مىكنى ؟
گفت : بلى ، سوگند ياد مىكنم ؛ هر آينه مىبندم .
گفت : پسر چندى تو ؟
گفت : پسر يك مرد .
آنگاه خالد گفت : تا حال مانند امروز نديده بودم ؛ هرچه از او مىپرسم ، كلام مرا بر خلاف مرادم حمل مىكند و جوابى كه مطلوب من نيست ، مىگويد .
او گفت : به تو خبر ندادم ، مگر از چيزى كه پرسيدى ، هرچه مىخواهى ، بپرس ! خالد گفت : شما عربيد يا نبط ؟
گفت : عربيم ، در صورت نبط آمدهايم و نبطيم ، در صورت عرب ظاهر شدهايم .
خالد گفت : با من دعوا خواهيد كرد يا مصالحه ؟
گفت : مصالحه .
گفت : پس اين حصارها براى چيست ؟
گفت : آنها را براى اين ساختهايم كه اگر سفيه و بىعقلى بر ما هجوم آورد ، خود را در آنها نگاه داريم ؛ تا مرد عاقلى بيايد و او را از اين عمل بد نهى كند .
العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 487
مساهمون: صادق برزگر بفرويى
ص٤٨٧