تخطي إلى المحتوى الرئيسي

العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 487

مساهمون:

ص٤٨٧
ايّها الملك ؛ اى پادشاه ! وقت صبح ، با نعمت و لذّت باشى ! خالد گفت : خداى تعالى مرا از تحيّت تو بىنياز گردانيد و لكن اى شيخ ! بگو ابتداى آمدنت از كجاست ؟ گفت : از صلب پدرم . گفت : از كجا بيرون آمدى ؟ گفت : از رحم مادرم . گفت : بر چه چيزى ؟ گفت : بر زمين . گفت : در چه چيزى ؟ گفت : در لباس‌هاى خود . گفت : آيا تعقّل مىكنى ؟ گفت : بلى ، سوگند ياد مىكنم ؛ هر آينه مىبندم . گفت : پسر چندى تو ؟ گفت : پسر يك مرد . آن‌گاه خالد گفت : تا حال مانند امروز نديده بودم ؛ هرچه از او مىپرسم ، كلام مرا بر خلاف مرادم حمل مىكند و جوابى كه مطلوب من نيست ، مىگويد . او گفت : به تو خبر ندادم ، مگر از چيزى كه پرسيدى ، هرچه مىخواهى ، بپرس ! خالد گفت : شما عربيد يا نبط ؟ گفت : عربيم ، در صورت نبط آمده‌ايم و نبطيم ، در صورت عرب ظاهر شده‌ايم . خالد گفت : با من دعوا خواهيد كرد يا مصالحه ؟ گفت : مصالحه . گفت : پس اين حصارها براى چيست ؟ گفت : آن‌ها را براى اين ساخته‌ايم كه اگر سفيه و بىعقلى بر ما هجوم آورد ، خود را در آن‌ها نگاه داريم ؛ تا مرد عاقلى بيايد و او را از اين عمل بد نهى كند .