آنكه زمان خود را مذمّت مىكردند و كسى را ديدم كه هزار سال بيشتر از من عمر كرده بود ؛ او از كسى به من خبر داد كه دو هزار سال بيشتر از او عمر نموده بود .
في ثمرة الاحسان و لو كان بالنسبة إلى الجانّ
امّا آنچه شنيدهام اين است : پادشاهى از پادشاهان حمير به من خبر داد يكى از سلاطين نابغه كه نامش دو سرح و در ابتداى جوانى به سلطنت رسيده بود ؛ با اهل مملكت خود حسن سلوك و سيرت داشت و نسبت به ايشان سخى و مطاع بود ، هفتصد سال بر ايشان سلطنت نمود و اكثر اوقات با خاصّان خود به عزم شكار و تفرّج بيرون مىرفت .
روزى در بعضى از جاىهاى متفرّج راه مىرفت و مىگشت ، ناگاه دو مار به نظرش آمد كه يكى سفيد و ديگرى سياه بود و باهم مىجنگيدند ؛ مار سياه به مار سفيد غلبه كرد و نزديك بود آن را بكشد ، آنگاه پادشاه امر فرمود مار سياه را كشتند و مار سفيد را برداشته ، آمدند تا به چشمهء آبى رسيدند كه ميان آن درخت بود . سپس امر كرد قدرى آب بر آن مار پاشيدند و قدرى هم به او خوراندند تا اينكه به حال آمد . بعد آن را رها كردند و آن در رفت .
پادشاه آن روز را در شكارگاه به سر برد . وقتى شب شد و به منزل خود برگشت ، بر تخت خود نشست ؛ جايى كه دربان و غير او به آنجا راه نداشتند ، ناگاه ديد جوانى با جمال نيكو و لباسهاى فاخر جلوى تخت ايستاده و به او سلام كرد . پادشاه در غضب شد و گفت : تو كيستى و چه كسى به تو اذن داده به جايى داخل شوى كه دربان و غير او به آن راهى ندارند ؟
جوان گفت : پادشاه تشويش مكن ! به درستى كه من از بنى نوع انسان نيستم ، بلكه از طايفهء جنّم ، آمدهام تا عوض خوبى كه به من فرمودى ، به تو بدهم .
پادشاه گفت : خوبى من چه بوده ؟
گفت : من همان مار سفيدم كه امروز زندهام كردى ، آن مار سياه را كشتى و مرا از