تخطي إلى المحتوى الرئيسي

العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 486

مساهمون:

ص٤٨٦
شرّ او خلاص نمودى . آن مار سياه غلام ما بود كه چند نفر از اهل بيت ما را كشته بود و هر وقت يكى از ما را تنها مىديد ، مىكشت . تو دشمن مرا كشتى و مرا احيا كردى ؛ آمده‌ام مزد احسان تو را بدهم و بعد از آن گفت : ما جنّ هستيم ؛ به فتح جيم نه جنّ به كسر جيم . پادشاه گفت : فرق اين دو چيست ؟ راوى گويد : حكايت در اين‌جا قطع گرديد ، زيرا برادرم تمام آن را ننوشته بود . اين ناچيز گويد : محتمل است گفتهء آن جوان به پادشاه اين عبارت بوده كه ما جانّ هستيم نه جنّ ، زيرا جانّ ، اسم ، براى مار سفيدى است كه چشمانش سياه مىباشد و اذيّتى نمىرساند و اللّه العالم . از ايشان عبد المسيح بن بقيلهء غسّانى است « 1 » كه بنابر نقل سيّد در غرر ، سىصد و پنجاه سال عمر نموده و نسب او چنين است : هو عبد المسيح بن قيس بن جبان بن بقيله . بعضى نام بقيله را ثعلبه و بعضى حارث گفته‌اند . سرّ ملقّب شدن او به بقيله اين است : او روزى دو لباس سبز پوشيده ، ميان قوم خود درآمد . قوم چون ديدند او در ميان لباس‌هاى سبز است و آن‌ها او را فراگرفته‌اند ؛ گفتند : تو به بقيله مىمانى ؛ يعنى به علف سبز شباهت دارى . كلينى ، ابو مخنف و غير ايشان گفته‌اند : او سىصد و پنجاه سال عمر نمود ، زمان اسلام را دريافت ولى اسلام نياورد و در مذهب نصارا ماند ، نيز نقل كرده‌اند : حيره شهرى قديمى در پشت كوفه بود كه نعمان بن منذر آن‌جا مىنشست و اهل او هم در آن حال محصور بودند ، وقتى خالد بن وليد به عزم تسخير بلد حيره ، با لشكر در اطراف آن فرود آمد ؛ به ايشان پيغام داد : مردى از دانشمندان و بزرگان خود را نزد من روانه نماييد . ايشان عبد المسيح بن بقيله را فرستادند . وقتى نزد خالد رسيد ، گفت : انعم صباحا
هامش
( 1 ) . ر . ك : الامالى ، سيد مرتضى ، ج 1 ، ص 188 ؛ الغيبة ، شيخ طوسى ، ص 118 ؛ بحار الانوار ، ج 51 ، ص 280 .