هيچ حكمى فرو نماند جز اينكه روزى طفلى خنثى نزدش آوردند و گفتند : از ميراث پدر نصيبى بايد به اين طفل داد ؛ اكنون بفرما وى را از جملهء زنان شمريم يا مردان .
عامر متحيّر بماند و در حلّ اين عقده مهلت طلبيد و به سراى خويش رفت ، هنگام خفتن به جامهء خواب رفت ، از اين پهلو به آن پهلو مىشد و در كار طفل خنثى ، انديشه مىكرد . عامر ، كنيزكى سخيل نام داشت كه شبانى گوسفندانش با او بود . وقتى ديد مولايش از خواب رميده ، دانست رنجى به او رسيده ؛ سؤال كرد : چه شده كه بدين غلق افتادهاى ؟
عامر گفت : تو را نرسد در كارى كه فروماندهام ، سخن بگويى .
سخيل در اين معنى ابرام كرد تا عامر حديث خويش را گفت . سخيل در جواب عرض كرد : اين كار صعبى نيست . حكم كن تا او بول كند ؛ اگر چون زنان بول كرد ، با او حكم زنان روا دار و گرنه مرد خواهد بود . عامر اين سخن را پسنديد و سخيل را تحسين كرد و صبحگاه ميان جماعت بدانگونه حكم نمود .
از ايشان زهير بن جناب است كه شرح حال او سابقا سمت تحرير يافت ، چون او نيز بنابر روايت كمال الدين « 1 » سىصد سال عمر داشت .
از ايشان كهلان بن سباست كه يكى از ملوك يمن مىباشد ؛ چنانكه در ناسخ آمده :
او بعد از برادرش حمير ، قدوهء قوم و قبيله گشت . بيشتر اهالى يمن امر و نهى او را گردن مىنهادند و صلاح و صوابش را مايهء نجاح و نجات مىشمردند . او سىصد سال بدين منوال كار كرد و پس از آن به سراى جاويد ، علم افراشت .
[ بيش از سيصد سال ] 12 صبيحة
بدان از اهل طبقهء سوّم اشخاصىاند كه سنين عمرشان از سىصد تجاوز نموده و به چهارصد سال نرسيده .
هامش
( 1 ) . كمال الدين و تمام النعمة ، ص 560 .