ميان ميدان افتاد .
سيّد در غرر فرموده : بعضى به من چنين روايت كردهاند كه اين ابيات را ذو الأصبع انشا نموده ، سپس عبد الملك به آن مرد كه بزرگ و مقدّم بر ما بود ، گفت : حصّهاى كه به تو غنيمت دادهام چه قدر است ؟
گفت : هفت صد درهم ، بعد از آن به من رو كرده ، متوجّه شد و گفت : عطايى كه به تو كردهام چقدر است ؟
گفتم : چهار صد درهم . آنگاه به كسى از منسوبان خود گفت : يابن الزغيزغه ! سيصد درهم ، از حصّهء آن مرد ، كم نما و بر حصّهء اين بيفزا !
سعيد بن خالد گويد : از آنجا برگشتيم ؛ درحالىكه عطاى من هفت صد درهم و عطاى مرد بزرگ ما ، چهار صد درهم بود .
اين ناچيز گويد : اين نبوده مگر به واسطهء اطّلاع و علمى كه سعيد از تواريخ و انساب داشته .
ابيات لذى الأصبع قابلات لئن تسمع
ايضا در غرر است كه از ابيات مشهورهء ذو الأصبع اين دو بيت است :
اكاشر ذا الضّعن المبيّن منهم * و اضحك حتّى يبدو النّاب اجمع
و اهدنه بالقول هدنا و لو يرى * سريرة ما اخفى لبات يفزّع
پيش روى كسى كه از آن طايفه با من عداوت و حسد دارد ، تبسّم مىكنم و مىخندم ؛ به حدّى كه دندان بزرگم ظاهر مىشود ؛ يعنى به شدت مىخندم و سخنان نرم و اصلاحنما به او مىگويم و اگر بر باطن امر من مطّلع گردد كه از او مخفى و پنهان داشتهام ، هر آينه از بيم و اضطراب نمىخوابد ، زيرا بعد از اطّلاع بر باطن من ، تدبيرى را كه نيّات از آن متغيّر مىشود ، مىداند و تدبيرى كه من براى هلاكت او نمودهام ، محكم است و هرگز خطا نخواهد شد . ايضا در آنجاست كه اين دو بيت نيز از اشعار ذو الأصبع است :