گفت : چند گوسفندان است كه بزرگ شكماند و سير نمىشوند ، تشنهاند كه هرگز سيراب نمىگردند و گوشهاى كر دارند كه صدا نمىشوند ؛ اگر هنگام گذشتن از پل يكى از آنها لغزش خورده ، ميان آب بيفتد ، ما بقى هم از آن تبعيّت كرده ، خود را ميان آب مىاندازند .
آنگاه پدرش گفت : من به مردى مىمانم كه متاعش ، متبعّض شده باشد ؛ يعنى بعضى از آن تلف شده و بعضى مانده باشد ، وجه شباهت او به چنين مردى از اين جهت است كه بعضى از دخترانش خوشگذران و بعضى ديگر ، بدگذران بودهاند .
قضيّة في ثمر الاطّلاع رضيّة للنقل و الاستماع
ايضا در غرر و درر به اسناد خود از سعيد بن خالد جديلى روايت كرده كه گفت :
وقتى عبد الملك بن مروان بعد از كشتن مصعب بن زبير به كوفه آمد ، مردم را خواند تا هركس حصّهء خود را غنيمت ببرد ، آنگاه ما نيز نزد وى رفتيم ، او گفت : اين جماعت چه كسانى هستند ؟
گفتيم : طايفهء جديله .
گفت : عدوان را مىگوييد ؟
گفتيم : بلى !
سپس به اين ابيات متمثّل گرديد :
غدير الحىّ من عدوان كانوا حيّة الأرض * بغىّ بعضهم بعضا فلم يرعوا على البعض
و منهم كانت السّادات و الموفون بالفرض * و منهم حكم يقضى فلا ينقض ما يقضى
و منهم من يحيل النّاس بالسّنة و الفرض
غدير حىّ از قبيلهء عدوان مانند مار زمين بودند ؛ بعضى از ايشان بر بعضى ديگر ظلم و تعدّى مىنمودند ، پس او را مراعات نكرد ، از قبيلهء عدوان ، بزرگانى از آنها