وفاكنندگانى به عهد و پيمان است ، از ايشان حكمكنندهاى هست كه حكم مىكند و حكمش شكسته نمىشود و از آنها كسى است كه مردم را به واجبات و سنن حواله مىكند . بعد از آن ، عبد الملك بر مرد بزرگ و نامدارى كه از ما بود و ما او را جلو انداخته بوديم ، خطاب نموده ، گفت : كدام يك از شما اين اشعار را گفته ؟
او گفت : نمىدانم . من از پشت سر آن مرد جواب دادم : ذو الأصبع اينها را گفته .
او مرا گذاشت ، به آن مرد بزرگ متوجّه گرديد و گفت : نام ذو الأصبع چه بود ؟
گفت : نمىدانم . باز من از پشت سرش جواب دادم : نامش مژبان بوده .
او باز مرا گذاشت ، به آن مرد بزرگ متوجّه گرديده ، گفت : چرا به ذى الأصبع ملقّب گرديد ؟
گفت : نمىدانم . باز من از پشت سرش گفتم : انگشت او را مار گزيده ، شل گرديد ؛ از اين جهت بدين لقب ملقّب گرديد و به روايت ديگر . . . ، باز مرا ترك نموده ، از او پرسيد : ذو الأصبع از كدام طايفهء شما بوده ؟
گفت : نمىدانم ، من از پشت سرش گفتم : از طايفهء بنى ناج كه شاعر در خصوص ايشان گفته :
و امّا بنى ناج فلا تذكرنّهم * و لا تتبعن عينيك من كان هالكا
إذا قلت معروفا لأصلح بينهم * يقول و هيب لا اسالم ذالكا
فاضحى كظهر العود جبّ سنامه * يدبّ إلى الأعداء احدب باركا
نام طايفهء بنى ناج را نبريد و از آنها اعراض كنيد ، از ايشان التفات نكنيد به كسى كه كشته مىشود ، زيرا هروقت براى اينكه ما بين ايشان را اصلاح نمايم ، سخنان صلحآميز مىگفتم ؛ آنگاه وهيب كه يكى از آنها بود ، مىگفت : سخنان ذلّتآميز تو را بر خود لازم نمىكنيم ؛ يعنى اگر سخن تو را قبول نمايم ، ذليل خواهم شد .
زمانى نگذشت كه پشت وهيب مانند اشتر مسنّى گرديد كه كوهانش بلند شد و مرغان براى خوردن گوشتش اطراف او مىگشتند ؛ درحالىكه در جايگاهش خوابانده شده باشد ؛ يعنى بعد از زمان كمى ، وهيب در معركهء قتال كشته شد و مانند اشتر مسنّ ،