ارذلناس و بيكارهترين آنهاست ، او جوانى تازه باشد و لباس پاكيزه داشته باشد ، هنگام همخوابى با زنان ، مانند مار به ايشان بپيچد ؛ طورى كه بالاى فرش نخوابد ، بلكه از شدّت محبّت ، در آغوش زن قرار گيرد ، بعضى در جاى على و تر على هجر روايت كردهاند ؛ يعنى محبّتش نسبت به زنان ، بايد به مرتبهاى شدّت داشته باشد كه در حال هجرت از ايشان ، خوابش نبرد .
آنگاه خواهرانش به او گفتند : تو كسى را مىخواهى كه از خويشان نيست .
بعد از آن سوّمين ايشان گفت :
ألا ليته يكسى الحجال ندّيه * له جفثه تشفى بها المعز و الجزر
له حكمات الدّهر من غير كبرة * تشين فلا فلان و لا ضرع غمر
آرزو دارم شوهر من كسى باشد كه مجلس بيارايد و ظرفى كه در ضيافت و مهمانى به كار مىبرند ، پر از گوشت بزغاله و شتر نمايد و بدون اينكه به كبر سنّ رسيده باشد ، تجربههاى روزگار براى او حاصل شده باشد . پس او نه پيرمرد فانى باشد و نه جوان عاجز بىتجربه .
آنگاه خواهرانش به او گفتند : تو مرد نجيب و بزرگ مىخواهى . بعد از آن به چهارمين گفتند : تو هم چيزى بگو ؛ چنانكه ما گفتيم .
گفت : من چيزى نمىگويم .
گفتند : اى دشمن خدا ! آنچه در دلهاى ما بود ، دانستى و آنچه در دل توست ، ما را اعلام نمىكنى ؟
گفت : اين قدر بدانيد كه شوهرى از چوب بهتر از اين است كه زن بىشوهر باشد ، اين سخن ميان خلايق از امثال گرديده .
ذى الأصبع هرچهارتاى ايشان را شوهر داد ؛ يك سال نزد دختر بزرگ خود آمد و گفت : دخترم ! شوهر خود را چگونه مىبينى ؟
گفت : بهترين شوهر است كه حليلهء خود را عزيز مىدارد و حاجت حاجتمندان را برآورده مىكند .