ابنىّ ان اهلك فقد اورثتكم مجدا بنيّته * و تركتكم ابناء سادات زنادكم و ربّه
من كلّ ما نال الفتى قد نلته الّا التحيّه * و لقد نحلت الباذل الكرماء ليس لهاوليّه
و خطبت خطبته حازم غير الضعيف و لا العبيّه * و الموت خير للفتى فليهلكن و به بقيّة
من ان يرى الشيخ البجال قد يهادى بالعشيّه
اى پسران من ! اگر مرگ مرا دريافت ، اندوهگين نشويد و از عاقبت كار خود نترسيد ، زيرا براى شما بزرگى يا بناى محكمى را ميراث گذاشتهام . شما را در حالى مىگذارم كه بزرگزاده مىباشيد و به مطالب خود رسيدهايد .
به هرچه جوان در مدّت عمرش به آنها مىرسد ، رسيدم مگر دوام عمر و بقا در دنيا يا مگر سلطنت و امارت كه برايم ميسّر نشد . شتر بزرگ كوهان را بار كردم ؛ در حالى كه جلّ نداشت .
خطبه خواندم ، مانند خطبه خواندن كسى كه آن را محكم مىكند و در سخن گفتن ضعيف و عاجز نمىشود . مرگ براى جوان بهتر از اين است كه شيخ عظيم را در حالى ببيند كه از كثرت ضعف و ناتوانى ، در وقت شبانگاه به مردم تكيه نموده ، راه مىرود .
پس آن جوان بميرد ، درحالىكه از قوّت و توانايى بقيّهاى در او هست .
نيز از اشعار زهير بن جناب اين دو بيت است :
ليت شعرى و الدّهر ذو حدثان * اىّ حين منيّتى تلقانى
اسبات على الفراش جفات * ام بكفى مفجّع جرّان
كاش مىدانستم كدام وقت ، مرگ با من ملاقات مىكند ! حال آنكه روزگار حادثهاى بسيار دارد . آيا ملاقات آن وقتى است كه ميان رختخواب از حركت بمانم و ضعيف شوم يا مرگم در دست اندوهگين و سوختهدلى است كه خويش او را كشته باشم و او از من قصاص نمايد ؟