امّا در بيان اجماع بر بطلان اين مذهب سخيف و اعتقاد كثيف ، آنچه ابن حزم ظاهرى در كتاب فرق و مقالات خود موسوم به كتاب الفصل و الملل و الاهواء و النحل ، ذكر نموده و دعوى كرده ، كافى است .
اين ناچيز در نقل عبارت او تعمّد نمودم ؛ چراكه ابن حزم ، خودش به جنايت كفر و تضليل ، از بلاد اخراج شده و آخر الامر در باديه از دنيا رفته ؛ چنانكه ابن خلّكان متعرّض است ، پس همينكه ناقل اجماع بر فساد و بطلان او چنين شخصى باشد در شناعت و فساد اين مذهب بس است و چهقدر مثل معهود ويل لمن كفّره نمرود ، مناسب مقام است .
بالجمله ، بعد از اينكه ابن حزم در كتاب مزبور ، مذهب ارباب تناسخ را عنوان مىكند و فصلى مشبع از عقايد آنها مىنگارد ، مىنويسد ؛ « امّا الفرقة المرتسمة منهم باسم الإسلام فيكفي من الرّد عليهم اجماع جميع اهل الأسلام على تكفيرهم و على انّ من قال بقولهم فانّه على غير الاسلام و انّ النبى صلّى اللّه عليه و آله أتى به غير هذا و بما المسلمون مجمعون عليه من انّ الجزاء لا يقع الّا بعد فراق الأجساد للأرواح بالنكر أو التنعّم قبل يوم القيمه ، ثم بالجنّة أو بالنار في موقف الحشر فقط إذ جمعت اجسادها مع ارواحها الّتى كانت فيها ، انتهى » .
سدّ راسخ و هدّ للتّناسخ
بدان مبناى مذهب تناسخيّه ، تعلّق عرضى نفس به بدن است ؛ مثل تعلّق صاحبخانه به خانه و تعلّق صانع به آلات صنع خود و اين مبنى فى حدّ ذاته باطل است ، چرا از جمله ادلّهء عقلى بر بطلان اين مذهب ، آن است كه وجدان حاكم است تعلّق نفس به بدن ، تعلّق اتّحادى طبيعى مىباشد .
آيا نمىبينى اگر چيزى بر خانه و اهلش زنند ، جز به نحو مجاز نمىگويند بر صاحب خانه زدهاند و در او تأثيرى نمىكند ، همچنين افعال اهل خانه را نمىتوان به او نسبت داد و انفعالات آنها را نمىتوان انفعال نفس صاحبخانه شمرد ؛ مثلا اگر عيال او كه