فرمود : كسى كه به تناسخ قايل باشد ، كافر است . « 1 »
امّا بيان اجمالى منافى بودن اين مذهب با حكم عقل مستقلّ اين است : چنانكه در حكم عقل ، انصاف گرفتن از ظالم براى مظلوم ، لازم و متحتمّ است ، همچنين لازم و متحتّم است كه به نحوى داد مظلوم را از ظالم بگيرند كه مسرّت و فرحى به مظلوم روى دهد تا غم و اندوه رسيده از ظالم را تلافى كند .
اينگونه داد گرفتن مبتنى بر اين است كه هنگام سياست ظالم و عقوبت كشيدن از مظلوم ، به حال او نگران باشد تا تشفّى قلبى برايش حاصل شود و چون از مسلّمات اصحاب تناسخ ، بودن معاد در همين نشأهء كون و فساد است ، مكافات اعمال به ردّ در هياكل شريف و خسيس است و نيكى حال از كسى كه مرّهء اولى بدحال بوده و بالعكس ؛ پس لازمهء اعتقاد ايشان اين است كه نشأه به همين نشأهء دنيا كه دار خلط و مزج است ، منحصر باشد و اگر تلافى ظالم واقع شود ، بر وجهى صورت مىگيرد كه تشفّى قلب براى مظلوم حاصل نشود ، چراكه معلوم است بعد از ظهور ظالم و مظلوم در هيكل ديگرى كه وراى هيكل اوّل آنهاست ، هيچكدام به حال هم معرفتى ندارند ؛ از زمانهاى گذشته ، غافل و از اعمال صادر در آنها ذاهلاند . لذا اگر بر ظالم ، همّى وارد و المى واقع گردد ، مظلوم نمىداند اين تلافى ستمى است كه به او كرده .
بالجمله ، بنابر مذهب تناسخ و انحصار نشأه به نشأه دنياوى - چنانكه اين انحصار در نزد ايشان از مسلميّات است - عدم تدارك ظلم ظالم لازم مىآيد بر وجهيى كه عقل مستقلّ ، حاكم به تدارك است ، كما هو الواضح .
اگر حكم مستقلّ عقل را بر فساد اين مذهب خواهى ، چنين تقرير كن : هركس داراى فهم سليم و عقل مستقيم باشد ، مىداند اين تخليط تفصيلى در پى دارد ، براى اين زرع ، احصادى در كار و براى هرآزمايشى ، آسايشى است ؛ البته آنچه در كمون باشد ، بايد به حدّ ظهور رسد و آنچه در حدّ قوّه است ، بايد به مقام فعليّت درآيد و البته بايد در پى اين نشأه ، نشأهاى باشد كه خوب از بد و خبيث از طيّب ، آشكار گردد .
هامش
( 1 ) . عيون اخبار الرضا ، ج 1 ، ص 218 .