صد و هشتاد سال عمر نمود و اسلام را دريافت ، اين چند بيت نيز به او اسناد داده شده :
قالت امامة كم عمرّت زمانة * و ذبحت من عتر « 1 » على الأوثان
و لقد شهدت عكاظ قبل محلّها * فيها اعدّكو امل الفتيان
و المنذر بن محرّق في ملكه * و شهدت يوم هجاين النّعمان
و عمرت حتّى جاء احمد بالهدى * و قوارعا تتلى من القرآن
و لبست بالأسلام ثوبا واسعا * من سيب لا حرم و لا منّان
امامه از من پرسيد : چه قدر عمر نمودى و در قربانى بتها چند گوسفند سر بريدى ؟
در جوابش گفتم : در عكاظ - كه نام سوقى در نواحى مكّه بوده در موسم حجّ و در ايّام جاهليّت ، اعراب هر سال ، يك ماه ، آنجا جمع مىشدند ، باهم دادوستد و معامله مىكردند ، اشعار مىخواندند و فخريه مىكردند ؛ وقتى دولت اسلام ظهور نمود ، آنجا منهدم گرديد - و در روز هجاين نعمان حاضر بودم و زندگى كردم ، تا اينكه احمد مختار به هدايت و رهنمايى خلايق مبعوث گرديد ، آيات زجركنندهاى از قرآن تلاوت كرده شد و از عطاى كسى كه نه در وقت سؤال محرومكننده و نه در وقت عطا منّتگذارنده است ، لباس فراخى از اسلام پوشيدم .
نيز همچنين در خصوص طول عمر خود گفته :
المرء يهوى أن يعيش و طول عمر * ما بضرّه يغنى بشاشته
و يبقى بعد حلو العيش مرّه * و تتابع الأيام حتى لا يرى شيئا يسرّه
كم شامت بى ان هلكت و قائل للّه درّه
مرد دوست دارد به طرزى زندگى كند كه طول عمر ، به او ضرر نرساند . آنگاه مىبيند بعد از هر عيشى ، شادى و سرور او برفت و تلخى آن باقى ماند ، روزها از پى يكديگر مىآيند به طرزى كه او در پنهان ، چيزى را نمىبيند كه شاد و خرّمش نمايد .
اگر هلاك شوم ، بسيارند كه بر هلاكتم شادى كنند و بسيارند كه مرا مدح و ثنا گويند .
حكايت شده نابغهء جعدى فخر مىكرد و مىگفت : خدمت رسول خدا مشرّف
هامش
( 1 ) . العتيره : شاة كان العرب يذبحونها لإلهتهم في شهر رجب ؛ جمع : عتائر . المنجد . [ مرحوم مؤلّف ] .