گفتم : قديم در اين بلد داخل شده بودى ؟
گفت : آرى ، موضع جامع سفلانى شما ، جاى فروختن سبزى و چاهى در آن بود .
گفتم : اينها اصحاب تواند ؟
گفت : نه ، فرزند و فرزندزادگان مناند . آنگاه داخل حمّام شد ، نشستم تا بيرون آمد و جامهاش را پوشيد ، ديدم موى زير لبش سفيد شده ، به او گفتم : آنجا رنگى بود ؟
گفت : نه ، وقتى گرسنه مىشوم ، سفيد و چون سير مىشوم ، سياه مىگردد .
گفتم : داخل خانه شو تا طعام بخورى ، سپس از در داخل شد .
آنگاه از ابو محمد علوى مذكور در روايت صدوق به نحو مذكور در آن روايت نقل كرده ، جز در اصل قصّه كه گفت ؛ ابو محمد گفت : در خانهء عمّم طاهربن يحيى از شيخ شنيدم كه براى مردم حديث مىكرد و مىگفت : من و پدرم و عمويم به قصد ورود بر رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله از بلدمان بيرون آمديم و در قافله پياده بوديم ، پس وامانديم ، تشنگى بر ما سخت شد ، آب نداشتيم و ضعف پدر و عمويم زياد شد . ايشان را جنب درختى نشاندم و رفتم براى ايشان آبى بيابم .
چشمهء نيكويى ديدم كه در آن آبى صاف و در غايت سردى و پاكيزگى بود . آشاميدم تا سير شدم . آنگاه برخاستم ، نزد پدر و عمّم آمدم كه ايشان را نزد آن چشمه ببرم .
ديدم يكى از آنها مرده ، او را به حال خود گذاشتم ، ديگرى را برداشته ، در طلب چشمه آمدم ؛ هرچه كوشش كردم ، آن را نديدم و موضعش را نشناختم ، سپس تشنگى او هم زياد شد و مرد . در امر او سعى كردم تا او را دفن نمودم و نزد ديگرى آمدم ، او را نيز دفن كردم و تنها آمدم تا به راه رسيدم ، به مردم قافله ملحق و در روزى داخل مدينه شدم كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله وفات كرده بود و مردم از دفن آن حضرت مراجعت كرده بودند .
آن عظيمترين حسرتى بود كه در دلم ماند ، امير المؤمنين عليه السّلام مرا ديد و من خبر خود را براى آن جناب نقل كردم ؛ سپس مرا با خود گرفت . . . ، تا آخر آنچه به روايت شيخ صدوق گذشت .
آنگاه كراجكى فرموده : قاضى ابو الحسن اسد بن ابراهيم سلمى حرّانى و ابو عبد اللّه ،
العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 601
مساهمون: صادق برزگر بفرويى
ص٦٠١