ازدحام كرده بودند تا آنكه او را به بام خانهء بزرگى بردند كه در آن بود ، به مكّه رفتم و پيوسته او را متابعت مىكردم ؛ پانزده حديث از او نوشتم ، او برايم ذكر كرد كه در خلافت ابى بكر متولّد شده و گفت : چون زمان امير المؤمنين عليه السّلام شد ، به قصد ملاقات آن جناب با پدرم سفر كرديم . نزديك كوفه به غايت تشنه و مشرف به هلاكت شديم .
پدرم شيخ كبيرى بود ، به او گفتم : بنشين تا در اين صحرا سير كنم ؛ شايد آب يا كسى را پيدا كنم كه مرا بر آب دلالت نمايد و يا آب بارانى بيابم . در مقام تفحّص برآمدم ، چندان از او دور نشده بودم كه آبى نمايان شد . نزديك رفتم ، ديدم چاهى شبيه حوض بزرگ با وادىاى است . جامهء خود را كندم ، در آن غسل كرده ، آشاميدم تا سير شدم ، گفتم : مىروم پدرم را مىآورم .
نزد او آمدم و گفتم : برخيز ! خداى تعالى به ما فرج عنايت فرمود ، آب نزديك ماست . برخاست ، چيزى نديديم و آبى مشاهده نكرديم ، او نشست و من با او نشستم ، پيوسته مضطرب بود تا مرد و به زحمت او را دفن كردم .
نزد امير المؤمنين آمدم و آن جناب را در حالى ملاقات كردم كه مشغول حركت به طرف صفّين بودند . آن جناب را حاضر كرده ، ركابش را گرفته بودند . افتادم كه ركابش را ببوسم ، رويم را خراشيد و زخم كرد . ابو بكر مفيد گفت : اثر آن زخم را در صورت او ديدم كه واضح بود .
گفت : آن جناب حالم را سؤال نمود ، من قصّهء خود ، پدرم و چشمه را نقل كردم .
حضرت فرمود : آن چشمهاى است كه احدى از آن نخورده ، مگر آنكه عمر طولانى كند ، مژده باد تو را كه عمرت دراز مىشود و بعد از آشاميدن ، ديگر آن را نمىيابى ، آنگاه مرا عمره نام نهاد .
ابو بكر مفيد گفت : آنگاه مرا از مولاى ما امير المؤمنين عليه السّلام به احاديثى حديث كرد كه آنها را جمع كردم و غير من كسى آنها را از او جمع نكرده و جماعتى از مشايخ طنجه ، بلد او با او بودند .
سپس از حال او سؤال كردم ، ذكر نمودند او از بلد ايشان است و از طول عمر او خبر
العبقري الحسان في أحوال موالانا صاحب الزمان ( ع ) — صفحة 598
مساهمون: صادق برزگر بفرويى
ص٥٩٨